ابوقبيس پناه آورد تا مگر مرگ به سراغش آيد . در كوه ، متوجه شكافى شد كه گمان برد مارى در آن وجود دارد ، خود را به آنجا رساند به اميد كه آن مار او ( ابن جدعان ) را بكشد و راحت كند . ولى چيزى نديد ، سپس به جايى رفت كه مار بزرگى آنجا بود و دو چشم گرد داشت كه به سوى خانهاى خيره شده بود . يك گام برداشت كه ناگهان صدايى از مار برخاست و چون تيرى به سوى او شتافت ، ابنجدعان به سرعت از جا حركت كرد و چند قدمى دور شد و چشم از او برگرفت . حس كرد كه اين مار ، واقعى نيست ، آن را به دست گرفت و دريافت كه از طلا ساخته شده است و دو چشمان آن ، ياقوت هستند . آن را شكست و چشمانش را درآورد و وارد خانه شد . در آنجا اجسادى ديد كه روى تختهايى افتادهاند كه از نظر درازى و بزرگى هرگز مانند آنان را نديده بود . بالاى سر اين اجساد لوحى از نقره بود كه تاريخچه زندگى ايشان روى آن قيد شده بود . آنها شاهان جرهم بودند و آخرين آنها حرث بن مُضاض بود كه قامت بلندى داشته است . روى اين اجساد پارچههايى بود كه به دليل كهنگى بسيار ، به محض تماس چيزى با آنها فرو مىريخت . در لوح ياد شده اشعار حكمتآميزى وجود داشت كه آخرين بيت آن از اين قرار بود :
صاحِ هل رأيت أو سمعت براع * ردّ فى الضرع ما قرى فى الحِلاب
ابن هشام گفته است كه لوح از سنگ مرمر بوده و روى آن نوشته شده بود : من ، ثعلبة بن عبدالمدان بن خشرم بن عبد ياليل بن جرهم بن قحطان بن هود پيامبر هستم كه پانصد سال زندگى كردم و در طلب مال و ثروت و عظمت و پادشاهى طول و عرض زمين را زير پا نهادم ، ولى هيچ كدام مرا از مرگ نرهانيد و زير آن اين ابيات نوشته شده است :
قد قطعت البلاد فى الثر * وة والمجد قالص الأثواب
وسريْتُ البلا دَقفراً لقفرٍ * بضمانى وقوتى واكتسابى
فأصاب الرّدى بنات فؤآدى * بسهامٍ من المنايا صياب