شكرت مسارعاً نعم الأيادى * لخير الناس كلّهم أبادى
إلى ابن نزار حيث الفقر حتى * نزلت برحله من غير زاد
و بقيهء ابيات را نيز خواند . پس از آن به كنار صخرهء بزرگى آمد كه بر صخرهء ديگرى قرار داشت ، آن را از جاى كند . و وارد زيرزمينى شد و به جايى رسيد كه چهار تخت قرار داشت يكى خالى بود و بر سه تخت ديگر ، در همان خانه مردانى نشسته بودند .
چهارپايهاى بود كه در آن درّ و ياقوت و طلاى ناب و نقره وجود داشت .
به من گفت : به اندازهء بار شتر خود بردار و گفت : كسى كه در سمت چپ تخت خالى قرار دارد پدر من مُضاض است و آن كس كه در سمت چپ اوست فرزندش عبدالمسيح است و كسى كه در طرف چپ تخت پسرش قرار دارد ، بقيله است و بالاى سر بقيله ، سنگ لوحى قرار دارد كه بر آن نوشته شده است :
من بُقَيْلَه دختر عبدالمدان هستم كه مدت پانصد سال در طلب پادشاهى زندگى كردم ، ولى اين كار ، مرا از مرگ نجات نبخشيد ، بالاى سر عبدالمسيح ، نيز سنگ لوحى است كه بر آن نوشته شده است :
من عبدالمسيح هستم و مدّت يكصد سال زندگى كردم و يكصد اسب سوار شدم و با يكصد دوشيزه همبستر شدم و يكصد جنگجو را كشتم و بالأخره مرگ به خشم مرا فراگرفت و به زمينم انداخت و بالاى سر مضاض بر سنگ لوحى آمده است :
من مُضاض هستم و سيصد سال عمر كردم ، مصر و قدس را فتح كردم و روميان را در « دروب » شكست دادم ، ولى گريزى از مرگ نداشتم . پس از آن بر تخت خالى خود قرار گرفت ، در آنجا بر سنگ لوحى نوشته شده بود :
من حارث بن مضاض هستم . مدت چهار صد سال زندگى و پادشاهى كردم و مدّت سيصد سال پس از هلاك شدن قبيله ام جرهم ، به گشت و گذار پرداختم ، سپس گفت :
فرزندم ! آن شيشه را كه در آنجاست به من بده ، آن را به او دادم ، نيمى از آن را سر كشيد و نيم ديگر را بر تنش ماليد و گفت :
وقتى نزد برادران و قوم خود بازگشتى و از تو پرسيدند : اين اموال را از كجا آوردى ؟