إلياس بن مضر گفت : از عمويم اياد بن نزار - چون مرد ثروتمندى بود - دربارهء منشأ ثروتش پرسيدم در پاسخ گفت كه ساليان درازى بود كه او بيش از ده نفر شتر نداشت و با كرايهء آنها خرج خانواده اش را تهيه مى كرده و اين كه او برادر بزرگتر خانواده بود . سپس مىگويد : اياد با شتران خود به شام رفت ، ولى در آنجا كسى را نيافت كه شترانش را كرايه كند ، در اين ميان صدائى چون رعد شنيد كه فرياد مى كرد : چه كسى مرا به حرم ( مكه ) مىبرد ؟ و همراه او محمولهاى درّ و ياقوت و طلاى ناب بود . ولى كسى پاسخش را نداد .
صدا را پى گيرى كرد تا به مرد نابينائى رسيد كه چون نخل بلند ، قد درازى داشت و ريش او تا زانويش مىرسيد . به طرف او رفت و گفت : اى شيخ من نيازت را برآورده مىكنم .
گفت : به من نزديك شو ، او نزديك شد ، پس به او گفت : تو ايادبن نزار هستى ؟
گفت : آرى ولى از كجا نام مرا مى دانى ؟ گفت : من از جدّم شنيدم كه اياد بن نزار ، حارث بن مضاض را پس از غربتى طولانى ، به مكه خواهد برد . سپس گفت : چند شتر دارى ؟
گفتم : ده تا . گفت : بسنده است . گفتم آيا كسى هم همراهت هست ؟ گفت نه ، ولى من روزگارى سوار بر شتر مىشدم و به اينسو و آنسو ره مىسپردم ( سواركار خوبى بودم ) .
گفتم : جملهاى را بر زبان آوردم و تكرار نمىكنم و ميان ما تا مكه ده جايگاه آب وجود دارد . او را برداشتم و هر گاه شترى خسته مى شد ، او را به ديگر شتران نزديك مى كردم تا اينكه سرانجام مكه در چشمانداز ما قرار گرفت . گفت : فرزندم احساس مى كنم كه محموله ها چيزى به من مىگويند و فكر مىكنم كه در اطراف ما كوه مطابخ قرار دارد .
گفتم : آرى گفت : آخرين سخن مرا گوش بده . گفتم آرى « به گوشم ! » گفت : من حارث بن مضاض بن عبدالمسيح بن بقيلة بن عبدالمراد بن خشرم بن عبديا ليل بن جرهم بن قحطان بن هود عليه السلام هستم من پادشاه مكه و اطراف آن تا هجر و مدين و ثمود بودم و برادرم عمرو بن مضاض پيش از من ، پادشاه بود . ما روزگارى تاج بر سر مىگذاشتيم و روزگارى تاجهاى خود را بر در حرم آويزان مىكرديم . روزى شخصى يهودى درّ و ياقوت آورد و برادرم هر چه دلش مى خواست از او خريد و بهاى خوبى نيز به او داد و انصاف را رعايت كرد . يهودى بهترين ها را به ديگران مى فروخت ، ولى برادرم مانع از
شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام ( فارسى ) — صفحة 640
مساهمون: محمد مقدس
ص٦٤٠