پوشاند . اين بود فشردهاى از مضمون داستان از كتاب ازرقى . « 1 » فاكهى نيز اخبارى از تُبّع ذكر كرده ؛ از جمله آورده است : حسنبن حسين ازدى ، از ابراهيمبن عبداللَّه ، از هشامبن كلبى ، از جريربن يزيد بجلى ، از جعفربن محمد ، از پدرش نقل كرده كه گفت : روزى كه تبّع تصميم گرفت كعبه را ويران سازد و اعراب را به يمن سوق دهد ، سالم و تندرست خوابيد ، ولى فردايش كه برخاست چشمانش به روى گونه آمده بود . از اين رو احبار و ساحران و جادوگران و كاهنان و ستارهشناسان را فرا خواند و به ايشان گفت : به خدا سوگند كه نمىدانم مرا چه شده است ! تندرست بودم كه شب خوابيدم و وقتى برخاستم به چنين وضعى كه مىبينيد افتادم . گفتند : شايد در دل قصد بدى نسبت به اين خانه ( كعبه ) كردى ؟ گفت : آرى . گفتند : حال در دل نيت كن كه به آن و مردمانش نيكى كنى . چنين كرد و چشمانش به حالت نخست بازگشت و بينايى خود را باز يافت و كعبه را با پوشش چرم پوشانيد .
سُهَيلى گويد : راويان اخبار گفتهاند : وقتى تبّع قصد ويران ساختن كعبه را كرد ، مرضى گرفت كه از سر او مرتب چرك بيرون مىآمد و فاسد مىگرديد ، بهطورى كه از بوى بد و فساد ، كسى ياراى نزديك شدن به او را نداشت . برخى نيز گويند : « بر او بادى فرستاديم كه دستها و پاها و پوست بدنش را فلج كرد و تاريكى شديدى آنان را فرا گرفت ، بهطورى كه اسبهايشان به نرمى راه مىرفتند و به همين سبب آنجا را « الدّف » « 2 » ناميدند و در اين هنگام طبيبان را فرا خواند و از ايشان در اين باره پرسيد . آنها از آنچه ديدند و شنيدند ، ترسيدند و كارى نتوانستند برايش بكنند . آنگاه به سراغ دو كاهن رفت .
كاهنان به وى گفتند : شايد فكرهايى دربارهء اين خانه ( كعبه ) در سر پروراندهاى ؟ گفت :
آرى ، قصد ويرانى آن را كردم . به او گفتند : از آنچه قصد داشتى ، به درگاه خداوند توبه كن كه آنجا خانهء خداست و به او فرمان دادند كه حرمتش را پاس دارد . او نيز چنين كرد و از بيمارى رها شد و دردش بهبود يافت .
هامش
( 1 ) - اخبار مكه ، ج 1 ، ص 132 و 133
( 2 ) الدُّف ؛ جايى است در جُمدان از اطراف مدينه ، نزديك عسفان .