متن سخن او چنين است : روايت شده كه ابرهةبن صباح اشرم ، پادشاه يمن ، از طرف اصْحَمَهء نجاشى ، كليسايى در صنعا ساخت و آن را « قليس » نام گذارد و بر آن شد كه حاجيان را بدان سوى سوق دهد . مردى از كِنانه بيرون شد و شبانه به در ( كليسا ) نشست ( و قضاى حاجت كرد ) . ابرهه از اين كار به خشم آمد و گفته شده است كه گروهى از اعراب آتشى برپا كردند و باد شعلههاى آن را به آن ( كليسا ) زد و سوزاند و ابرهه سوگند ياد كرد كه كعبه را ويران كند . بنابراين از حبشه بيرون شد و فيلى به نام « محمود » ، همراه خود كرد .
اين فيل بسيار تنومند بود و دوازده فيل يا هشت فيل ديگر همراهىاش مىكردند . هزار فيل نيز گفتهاند كه با وى همراه بود . برخى نيز از تنها همين يك فيل سخن گفتهاند . وقتى ابرهه به « مَغَمّس » « 1 » رسيد ، عبدالمطلب به سراغش رفت و يك سوم اموال « تهامه » را به او پيشنهاد داد تا ( بگيرد و ) باز گردد ، ولى ابرهه نپذيرفت و لشكريانش را آماده كرد و فيل را پيش فرستاد . وقتى فيل را به سوى حرم ( كعبه ) سوق مىدادند به زانو مىنشست « 2 » و تكان نمىخورد ، ولى وقتى آن را به سوى يمن يا جاهاى ديگر مىراندند ، شتاب مىكرد .
خداوند پرندگانى سياه يا سبز و يا سفيد فرستاد كه هر يك سنگى در منقار و دو دانه سنگ بزرگتر از عدس و كوچكتر از نخود در پاى داشتند . آنگاه مىگويد : وقتى سنگها روى سرِ كسى مىافتاد ، از مخرج او بيرون مىآمد . روى هر سنگ نيز نام كسى كه بر سرش مىافتاد ، نوشته شده بود . بدين ترتيب آنها فرار كردند و به هلاكت رسيدند و به همه سو پراكنده شدند . خودِ ابرهه ، سرانگشتانش فرو افتاد و به هلاكت رسيد و بلا فاصله سينهاش شكافته شد و قلبش بيرون ريخت و وزيرش « ابو يكسوم » در حالى كه
هامش
( 1 ) - مغمّس ، تنگهاى نزديك مكه ، در ناحيهء شرق است . نك : الروض الأُنُف ، ج 1 ، ص 68
( 2 ) - سهيلى توضيحى بر كلمهء « برك » ( كه در متن به « زانو نشستن » ترجمه شد ) آورده است . از اين قرار : بهزانو نشستن فيل جاى تأمل دارد ؛ زيرا فيل به زانو نمىنشيند . احتمال دارد منظور افتادن فيل به زمين به فرمان خداوند متعال باشد و احتمال هم دارد كه فيل همان كارى را كه ( شتر ) زانو زده انجام مىدهد و از جاى خود تكان نمىخورد ، انجام داده باشد . اين را نيز شنيدهام كه مىگويند : در فيلها ، گونهاى وجود دارد كه مانند شتران به زانو مىنشيند ، اگر چنين باشد كه درست است و گرنه همان تفسيرى كه ارائه داديم ، پذيرفتنى است . نك : الروض الأُنُف ، ج 1 ، ص 71