تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصة التقريب ، أمة واحدة ، ثقافة واحدة ( سرگذشت تقريب يك فرهنگ ؛ يك امت ) ( فارسى ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩

فصل هفتم : فرهنگ اسلامى ، وحدت بخش مسلمانان

براى من مهم نيست كه اين داستان حقيقى و واقعى باشد يا خيالى و پرداختهء ذهن آدمى . آنچه برايم اهميت دارد آن‌است كه اين داستان زمينه‌اى براى نتيجه‌گيرىهايى باشد كه در اين مقاله به آنها مىپردازيم . براى من آنقدر كه ايدهء والاى آن اهميت دارد تفاوتى نمىكند كه قهرمان آن فرزانه‌اى اهل فارس باشد يا از قهرمانان روم يا از جنگجويان عرب يا از موحدان يا ديگران . فرزانه‌اى بود كه در ميان افراد قبيله خود ، سخن نافذى داشت و سخت منافع آنان‌را در نظر مىگرفت ؛ عمرى از وى گذشته بود ، بر آن شد تا تنها فرزندش را جانشين خود كند و از رياست قومش به سود وى كناره‌گيرى نمايد . پيروانش - بنابر عادت قبايل و عشاير - هداياى گرانبهايى تقديمش كردند ؛ او بر آن شد تا از اين احساس آنها براى تحكيم رياست فرزند و سپس نوادگان خود بهره‌بردارى كند ، از اين رو طى سخنانى تشكرآميز از آنها خواست تا هداياى خود را برگردانند ، ولى آنها اصرار كردند بايد چيزى از ايشان بپذيرد . به ايشان گفت : « اگر قرار است حتماً چيزى تقديم كنيد ، براى فرزندم خانه‌اى مهيا كنيد تا در آن ساكن شود مشروط بر آنكه خود در بناى آن شركت كنيد و در تهيه آن مشاركت داشته باشيد ؛ دوست دارم ببينم خشت‌هاى آن‌را