خاقان مىگفت : كسى كه دربارهاش چنين و چنان مىگويى كجاست ؟ فتح آرامش مىكرد و مىگفت : بر او دروغ بستهاند اى امير المؤمنين ، ولى متوكل به شدت خشمگين بود و كف از دهانش بيرون مىزد و مىگفت : به خدا قسم كه اين زنديق ريا كارى كه به دروغ مدعى شده و پنجه در پنجه من افكنده مىكشم آنگاه چهار تن از خزريهاى گردن كلفت را خواست و شمشير به دستشان داد و دستورشان داد كه وقتى امام هادى وارد شد او را بكشند و گفت كه به خدا سوگند پس از كشتن او را مىسوزانم من در اين مدت پشت منتصر در آن سوى پرده ايستاده بودم امام وارد شد لبانش حركت مىكردند و بىتوجه و بىهيچ ترسى ، پيش آمد وقتى متوكل ايشان را ديد خود را از تخت انداخت و بر روى حضرت افتاد و به بوسيدن ايشان پرداخت و مىگفت :
سرورم ، پسرعمويم اى ابو الحسن ، حال آنكه امام مىفرمود : اى امير المؤمنين من پيش تو به خدا پناه مىبرم . متوكل به ايشان گفت : سرورم چه باعث شد كه در اين هنگام به اينجا بياييد ؟ فرمود : فرستادهء تو نزد من آمد . گفت : آن حرامزاده دروغ گفت آنگاه به فتح و عبيد اللّه و منتصر دستور داد مشايعتش كنند و وقتى بيرون رفت به كسانى كه دستور قتلش را به آنها داده بود گفت : چرا دستورى را كه به شما دادم عملى نساختيد ؟
گفتند : وقتى او را ديديم ترس ما را برداشت و دلهايمان از هيبت او ، لبريز شد .
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 495
مساهمون: هاشم معروف الحسني
ص٤٩٥