تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 494

مساهمون:

ص٤٩٤
سپرده شدند . امام به خواندن چنين اشعارى كه متوكل انتظار نداشت ادامه داد متوكل آنچنان بلند گريه مىكرد كه از اشك او ، صورتش خيس شد حاضران نيز از گريه‌اش ، به گريه افتادند آنگاه دستور داد شرابها را جمع كردند و به امام ( ع ) گفت : آيا دينى بر شما هست اى ابو الحسن ؟ فرمود : آرى مبلغ چهار هزار دينار بدهكارم . متوكل دستور داد مبلغ را به او بپردازند و همان دم با احترام ايشان را روانه منزل كرد . سعايت كنندگان در اين بدخواهى خود نيز نسبت به امام ( ع ) ناكام ماندند متوكل زمينه‌اى براى برآوردن خواست آنها نيافت لذا در پى بىآن شد تا با حضور درباريان و ندماى مست خود حضرت را خوار سازد لذا جامى را كه براى خود آماده كرده بود به دست حضرت داد حال آنكه مىدانست كه امام بنا به روايتى كه از پدرانش يك به يك تا پيامبر ( ص ) نقل كرد ميخواره را در شمار بت‌پرست مىدانست ولى بعد از آن كه از آن حضرت مأيوس شد راه ديگرى پيش گرفت و از ايشان خواست تا در وصف مى و زيبارويان شعرى بگويد تا از آن لذت ببرد و هرگز توقع نداشت كه امام جرأت كند با چنان اشعارى كه در واقع از صاعقه ، سخت‌تر بود ، به پند و اندرزش بپردازد و آينده او و همهء ستمكاران و ظالمان را به تصوير كشد و با چنان بيان شيوايى زنده و مردهء جباران تاريخ را وصف كند و از آن چهره‌هاى شاداب و لطيفى سخن گويد كه تنها ايامى بعد كرمها روى آنها مىلولند و در حالى كه به متوكل نگاه مىكند بگويد : آن چهره‌هايى كه اينك كرمها روى آنها در رفت و آمدند . و بدين گونه بود كه متوكل هرازگاهى كين‌توزانه و به قصد توهين ايشان را احضار مىكرد ولى خداوند متعال وى را از اين كار بازمىداشت ، در روايت سهل بن - زياد آمده كه مىگويد : ابو العباس فضل بن احمد بن اسرائيل كاتب هنگامى كه در خانه‌اش در سامرا بوديم با من سخن مىگفت و صحبت از امام هادى ( ع ) بميان آمد ، گفت : اى ابو سعيد مىخواهم از چيزى برايت بگويم كه پدرم برايم بازگفته است پدرم گفت : ما همراه المنتصر بوديم پدرم كاتب او بود به اتفاق بر متوكل وارد شديم او روى تخت خود بود المنتصر سلام گفت و ايستاد و من نيز پشت او ايستادم معمولا چنين بود كه وقتى المنتصر وارد مىشد خوشامدش مىگفت و اجازهء نشستنش مىداد ولى اين بار ايستادن به درازا كشيد منتصر اين پا و آن پا مىكرد ولى اجازهء نشستن نمىيافت من مىديدم كه چهرهء متوكل برافروخته بود و دگرگون مىشد و به فتح بن -