هارون هم بر او خشم گرفت و هنگامى كه از برمكيها بخشم آمد و به مسرور دستور قتل جعفر بن يحيى را داد به او گفت : اگر جعفر از گناه خود پرسيد به او بگو ترا مىكشد چون پسر عمويش ابن الافطس را بدون دستور وى كشتى .
آنگاه حجاج بن خيثمة به حسن بن سهل گفت : آيا اى امير از حادثهاى ميان خود و امير المؤمنين هراسناك نيستى حال آنكه تو اين مرد را كشتهاى و او نيز ترا مىكشد و همان دليلى را كه رشيد براى جعفر بن يحيى آورد ، در مورد تو نيز آورده شود . حسن به حجاج گفت : خداوند جزاى خيرت دهد آنگاه دستور داد زيد را كارى نداشته باشند و به زندانش بازگردانند . او در زندان ماند تا اينكه امام رضا به ولايتعهدى رسيد در اين زمان حسن بن سهل او را نزد مأمون در خراسان فرستاد وقتى بر مأمون وارد شد مأمون به او گفت : اى زيد تو در بصره قيام كردى و بجاى ويران كردن و سوزاندن خانههاى دشمنان ما از بنى اميه و ثقيف و عدى و خاندان او و آل زياد ، خانههاى عموزادگان خود را ويرانه كردى و سوزاندى . آنچنان كه راوى مدعى است زيد در پاسخش گفت : اى امير المؤمنين من از هر جهت اشتباه كردم و اگر بازگردم از دشمنان آغاز خواهم كرد . مأمون خنديد و او را نزد امام رضا ( ع ) فرستاد و به ايشان گفت :
او را به تو واگذار مىكنم هر حكمى مىخواهى دربارهاش صادر كن .
و در روايت ياسر خادم آمده كه وقتى او بر امام رضا وارد شد حضرت به او فرمود :
واى بر تو اى يزيد چه چيزى ترا در ريختن خونها و بستن راهها ، فريفت . آيا حديثى كه از رسول خدا شنيدى كه فرمود : خداوند آتش را بر خاندان فاطمه ، حرام كرد ، ترا فريفت ؟
و در روايت ديگرى به او فرمود : آيا سخن جاهلان كوفه كه گفتهاند خداوند آتش را بر خاندان فاطمه حرام ساخت ، ترا فريفت . خداوند ترا لعنت كند كه روى اين سخن نه با من و نه با تست بلكه منظور رسول خدا ( ص ) از اين سخن ، حسن و حسين هستند و به خدا سوگند تنها كسانى كه اطاعت خدا كنند از اين موضوع ، برخوردارند و اگر به نظرت تو معصيت خدا كنى و وارد بهشت شوى بنابراين تو نزد خداوند از آن دو از پدرت موسى بن جعفر ، گرامىتر هستى .
به خدا سوگند كه اى زيد هر كس تنها با اطاعت خدا ، از اين نعمت برخوردار مىشود . زيد برايشان گفت : من برادر تو و فرزند پدرت هستم . امام رضا ( ع ) پاسخش داد : كه تو برادر منى ولى خداوند عز و جل را اطاعت نكردى . نوح پيامبر گفته است :
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 416
مساهمون: هاشم معروف الحسني
ص٤١٦