او به اين خاطر نسبت به ولايتعهدى اكراه داشت چون مىدانست مأمون در تمامى عشق و دوستى و مهربانى كه نسبت به علويها تظاهر مىكرد ، ابدا جدى نيست بلكه اين رويه را تنها به عنوان پوششى براى كسب امتياز براى خود و خاندانش ، در پيش گرفته بود و همچنانكه با توجه به شرايط موجود پيرامون دولتش در آن دوره از تاريخ مىتوان استنباط كرد مىخواست بدان وسيله امنيت و استقرار بيشترى براى حكومتش دست و پا كند .
و منطقى هم نبود كه او در پافشاريش بر امام نسبت به پذيرش خلافت يا ولايتعهدى ، حسن نيت و اخلاص كامل داشته باشد و در عين حال امام تن به اين خواستهاش ندهد و از آن بگريزد زيرا خلافت از جملهء حقوقى است كه خداوند براى او و ديگر امامان اهل بيت ( ع ) قرار داده تا از آن براى احقاق حق و گسترش عدل و مبارزه با بدعتهايى كه در آن دوره و پيش از آن در رابطه با ارزشها و اخلاق و تمام نمودهاى اسلام بالا گرفته بود و تمامى آنهايى كه پيش و پس از وى ( مأمون ) عهدهدار اين خلافت شدند به نظر ائمه جزو غاصبين و متجاوزان به مقدسترين چيزهايى كه خداوند بعد از نبوتها فرو فرستاده بود ، بشمار مىآمدند .
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 397
مساهمون: هاشم معروف الحسني
ص٣٩٧