در ارائه سياستهاى آنها ، ترديد به خود راه نمىداد .
ولى سالهايى كه امام ( ع ) در دوران هارون الرشيد گذراند از بدترين سالهاى زندگى آن حضرت بشمار مىرفت ؛ اين يك ، تمام دستگاه حكومتى خود را به خدمت كنترل او گرفت و بارها در آغاز خلافتش و درحالىكه كينهء او را بدل داشت به بغداد فرا خواند و به زندانش مىافكند و آنگاه بعد از مدتى ، او را آزاد مىكرد و گاهى نيز تظاهر به بزرگداشت او مىكرد و به دروغ و ريا ، گرامىاش مىداشت .
در اين رابطه در جلد دوم مروج الذهب مسعودى به نقل از عبد اللّه بن مالك خزاعى كه به تعبير مسعودى از جمله نگهبانان و پاسداران رشيد بود ، آمده است كه مىگويد : فرستادهء رشيد به هنگامى كه هرگز سابقه نداشت به سراغم آمد و مرا ترساند و از عوض كردن لباسهايم منع كرد كه همين امر مرا ، وحشتزده كرد . وقتى به كاخ رشيد وارد شدم پيشخدمت جلوتر از من داخل شد و رشيد دانست كه من هم آمدهام آنگاه اجازهام داد تا وارد شوم . او را ديدم كه در رختخواب خود نشسته . سلام گفتم .
مدتى ساكت ماند من مات و مبهوت ايستاده بودم و به شدت مىترسيدم آنگاه به من گفت : اى عبد اللّه آيا مىدانى براى چه در اين ساعت ، ترا خواستم ؟ گفتم : نه به خدا اى امير المؤمنين . گفت : هم اكنون در خواب ديدم كه گويا ، مردى حبشى به سراغم آمده بود كه نيزهاى بدست داشت و به من گفت اگر هم اكنون ، موسى بن جعفر را رها نسازى با همين نيزه ، ترا مىكشم . حال برو و او را آزاد كن . گفتم : اى امير المؤمنين موسى بن جعفر را رها كنم ؟ و پرسشم را سه بار تكرار كردم . گفت : آرى هم اكنون برو او را رها كن و سى هزار درهم به او بده و به او بگو : اگر مقام و پستى را دوست داشته باشى هر چه مىخواهى به تو واگذار مىكنم و اگر خواسته باشى به مدينه به روى مىتوانى اين كار را بكنى . عبد اللّه بن مالك مىگويد : به زندان رفتم تا او را رها سازم وقتى مرا ديد برخاسته به من نزديك شد و گمان كرد كه دستور دارم آزارى به او رسانم ، گفتم : نترس ، امير المؤمنين فرمانم داده تا ترا آزاد كنم و مبلغ سى هزار درهم به تو بدهم و او ( هارون الرشيد ) به تو مىگويد : اگر مقام و پست دوست داشته باشى هر چه بخواهى در اختيار قرار مىدهم و اگر مىخواهى به روى ، اختيار تام دارى . و به او سى هزار درهم دادم و به حال خودش گذاردم و به او گفتم : من از آنچه بر تو آمده در شگفتم . فرمود : حال به تو مىگويم . وقتى در خواب بودم پيامبر ( ص ) به خوابم آمد و فرمود : موسى تو مظلومانه به زندان افتادهاى حال اين كلمات را بر زبان
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 345
مساهمون: هاشم معروف الحسني
ص٣٤٥