چه بلايى بر سرت مىآورند . فرمود : نگران من نباش وقتى فلان ماه و فلان روز رسيد در ابتداى فلان جاى ، منتظرم باش . مىگويد : از آن پس تمام هم و غم من اين بود كه حساب روز و ماه نگهدارم تا اينكه بالاخره آن روز فرا رسيد و من در جاى موعود حاضر شدم و آن قدر در آنجا ماندم كه نزديك آفتاب ، غروب كند و شيطان وسوسهام مىكرد كه در گفتهء آن حضرت ، ترديد كنم كه در همين حال سياهى از دور ديدم كه از سوى عراق به من نزديك مىشد و وقتى به استقبال آن رفتم كاروانى ديدم كه پيشاپيش آنها امام موسى بن جعفر سوار بر ماديان بود . فرمود : اى ابو خالد ! گفتم : آرى اى فرزند رسول خدا ( ص ) . فرمود : شيطان مىخواست كه تو ترديد كنى . گفتم : خدايى را شكر كه ترا از ايشان رهانيد . فرمود : من يك بار ديگر نزد آنها مىروم كه از آن نجاتم نيست .
و در برخى روايات آمده كه مهدى عباسى به امام موسى بن جعفر پيشنهاد كرد فدك را به او بازگرداند ولى امام از پذيرفتن آن خوددارى فرمود و وقتى مهدى ، بر اين پيشنهاد خود پافشارى كرد فرمود : جز در حدود آن ، آن را نمىپذيرم گفت :
حدودش كدام است ؟ فرمود : حد نخست عدن ( چهرهاش دگرگون شد ) . حد دوم سمرقند ( چهرهاش درهم شد ) . حد سوم افريقا . مهدى از ايشان پرسيد و حد چهارمش كجاست ؟
فرمود : كنارهء دريا تا خزر و ارمنستان . به ايشان گفت : ديگر چيزى براى ما نمىماند حال به همان وضع نخست بازگرديم . امام پاسخش داد : به تو گفته بودم كه اگر حدود آن را معين كنم بازپس نمىدهى .
در روايت زمخشرى در ربيع الابرار آمده كه اين گفتگو بين هارون الرشيد و امام موسى بن جعفر بوده كه منافاتى ندارد چون مىتواند ميان امام و هر دوى آنها ، صورت گرفته باشد .
امام كاظم در طول حكومت مهدى ( عباسى ) و فرزندش هادى تحت كنترل شديد قرار داشت و چندين بار درحالىكه كينهاش را به دل داشت آن حضرت را به بغداد فرا خواند و او را به زندان افكند و همچنانكه گفتيم در پى خوابى كه ديد از زندان رهايش ساخت و من با توجه به منابعى كه در اختيار دارم چيزى دال بر اينكه فرزندش موسى الهادى ، با امام بدرفتارى كرده و ايشان را به بغداد فرا خوانده باشد گواينكه او نيز به قساوت و خشونت معروف بود شايد هم كوتاهى مدت زمانى كه حكومت كرد اجازهاش نمىداد شيوههاى جدش و پدرش را پى گيرد و احتمالا اگر مدت حكومتش طولانى بود لحظهاى
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 344
مساهمون: هاشم معروف الحسني
ص٣٤٤