و با اين وجود و بنابه روايت احمد بن حنبل و صدوق به نقل از امام باقر ( ع ) عهدهدار خرج صد خانوار در مدينه بودند .
ابو نعيم در حلية الاولياء مىگويد : خانههايى در مدينه بود كه از سوى امام زين العابدين ( ع ) اداره مىشدند ولى اين موضوع را نمىدانستند و هنگامى كه امام وفات يافت ديگر كسى نبود كه آنها را اداره كند و آنگاه بود كه دانستند امام زين العابدين عهدهدار خرج ايشان بوده است و گفتند : همينكه امام زين العابدين را از دست داديم ، كمكهايى را كه در نهان به ما مىشد از دست داديم .
و در روايت صدوق به نقل از سفيان بن عيينة آمده است كه محمد بن شهاب زهرى ، در شبى سرد ، امام زين العابدين ( ع ) را ديد كه كيسهاى آرد بر دوش داشت و راه مىرفت . گفت : اى فرزند رسول خدا اين چيست ؟ فرمود : عازم سفرى هستم كه اين توشه را براى آن در نظر گرفته و قصد دارم آن را به جايى دست نيافتنى حمل كنم .
گفت : اين غلام من است اجازه بده تا او آن را حمل كند . امام ( ع ) زير بار نرفت و اين بار گفت كه اجازه بده من آن را به دوش گيرم . فرمود : ولى من بارى را كه در سفرم نجاتم مىبخشد و ورودم را به آن نيكو مىگرداند ، فرو نمىنهم ترا به خدا راه خود گير و مرا رها كن . چند روز بعد كه محمد بن شهاب حضرت را ديد به ايشان گفت :
اى فرزند رسول خدا من هيچ اثرى از آن سفرى كه صحبتش را مىكردى ، نمىبينم .
فرمود : آرى اى زهرى . اين سفر آنگونه كه تو مىپندارى نيست اين سفر مرگ است كه براى آن آماده مىشوم . آماده شدن براى مرگ ، پرهيز از گناه و بخشش در راه خير است .
ايشان در حالى كه نقابى بر چهره داشتند درب خانههاى مستمندان را مىزدند بيشتر آنها بر در خانههاى خود مىايستادند و انتظارش را مىكشيدند و وقتى او را ديدند به يكديگر مژده داده مىگفتند : آن نقابدار آمد .
و ابن طاووس در « الاقبال » به سندى منتهى به امام صادق ( ع ) روايت كرده كه امام زين العابدين با فرا رسيدن ماه رمضان هيچيك از خدمتكاران ( بردگان ) و كنيزان خود را نمىزد و اگر از برده يا كنيزى گناهى سر مىزد آن را به نام او ياد داشت مىكرد و شب آخر ماه رمضان كه مىرسيد همه را به گرد خود جمع مىكرد و سپس گناهانى را كه مرتكب شده يا خطاهايى كه از هر يك از آنها سر زده بود ، مطرح مىكرد و آنها اعتراف مىكردند . آنگاه مىفرمود : بگوييد اى على بن الحسين پروردگار
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 163
مساهمون: هاشم معروف الحسني
ص١٦٣