ابن ابى الحديد مىگويد : اين مطلب در عبارت ديگر نيز نقل شده كه عمر گفت : رسولخدا ( ص ) در هنگام بيمارى خواست جريان رهبرى را مطرح كند ، من مانع شدم از ترس آنكه فتنه و آشوب برپا شود و نيروى اسلام متلاشى گردد ، رسولخدا ( ص ) وقتى كه منظور مرا دريافت ، توقّف كرد ، و خداوند جز آنچه را كه به وقوع پيوست تثبيت ننمود « 1 » .
و نيز از عبد اللّه بن عباس روايت شده كه گفت : روزى در آغاز خلافت عمر نزد عمر رفتم ، ديدم مقدارى خرما در ظرفى نهاده مرا به خوردن از آن خرما دعوت كرد ، يك دانه خرما برداشتم و خوردم ، او همهء آن خرماها را خورد ، سپس از ظرف آبى كه همراهش بود ، آب آشاميد و بر متّكائى كه داشت تكيه نمود و مكرر مىگفت : حمد و سپاس مىگويم خدا را .
سپس به من رو كرد و گفت : اى عبد اللّه از كجا مىآئى ؟
گفتم : از مسجد .
گفت : پسر عمويت را چگونه بجاى گذاشتى ؟
من گمان كردم منظورش عبد الله بن جعفر است ، گفتم : با خاكهاى خود بازى مىكند ( مشغول كشاورزى بود ) .
گفت : منظورم عبد اللّه نيست ، بلكه منظورم بزرگ شما اهلبيت ( ع ) است ( يعنى على عليه السّلام ) .
گفتم : او را ديدم كه با دلو بزرگ براى نخلستان فلانى ، آب مىكشيد و آيات قرآن را تلاوت مىكرد .
گفت : اى عبد اللّه ! بر تو باد كه اگر كتمان كردى گوسفند يا شتر قربان كنى ، بگو بدانم آيا چيزى از مسأله رهبرى در دل على ( ع ) باقى مانده است ؟ !
هامش
( 1 ) البته روشن است كه اين گونه توجيهات با مقام عصمت پيامبر ( ص ) سازگار نيست و سستى آن با اندكى دقّت روشن مىگردد . ( مترجم ) .