شما قرآن هست ، و قرآن ما را كافى است » .
حاضران اختلاف و ستيز كردند ، بعضى گفتند : نزديك شويد تا رسول خدا ( ص ) وصيت نامهاى بنويسد كه بعد از آن هرگز گمراه نشويد . و بعضى سخن عمر را تكرار كردند ، وقتى كه گفتگو و داد و بيداد و اختلاف در محضر رسولخدا ( ص ) به طول انجاميد ، رسول خدا ( ص ) به حاضران فرمود : برخيزيد و برويد .
ابن عباس گفت : همهء مصيبتها در آن وقت بود كه بين رسول خدا ( ص ) و بين چيزى كه مىخواست بنويسد ، مانع شدند ، و صداى خود را به اختلاف و ستيز بلند كردند .
گفتگوى عمر و ابن عباس
عالم معروف ، ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه جلد 12 روايت مىكند كه ابن عباس گفت : با عمر به سوى شام مىرفتيم ، روزى او را تنها سوار بر شتر ديدم كه حركت مىكرد ، به دنبال او رفتم تا به او رسيدم ، با هم به گفتگو پرداختيم ، به من گفت : « اى پسر عباس ! از دست پسر عمويت ( على عليه السّلام ) به تو شكايت مىكنم ، از او خواستم كه همراه من باشد ، گوش نكرد ، هميشه او را غمگين و خشم آلود مىنگرم بخاطر آنچه كه تو در مورد او ( مسأله رهبرى او ) گمان دارى .
گفتم اى رئيس مؤمنان تو خود بهتر مىدانى .
گفت گمان مىكنم بخاطر از دست دادن مقام خلافت ، همواره غمگين است .
گفتم : آرى او معتقد است كه رسول خدا ( ص ) او را رهبر مردم نموده است .
عمر گفت : اى پسر عباس ! رسول خدا چنين خواست ولى وقتى كه خدا آن را نخواست چه بايد كرد ، رسول خدا ( ص ) امرى را خواست ولى خدا امر ديگرى خواست ، در نتيجه خواست خدا انجام گرديد و خواست رسول خدا به انجام نرسيد ، هرگاه رسولخدا ( ص ) سلامتى عمويش را بخواهد ولى خدا آن را نخواهد ، او سلامتى نمىيابد .