عمرو در پاسخ گفت : عجبا آنها به بهشت بروند و من كنار شما بنشينم .
هند همسر او مىگويد : شوهرم را گوئى مىنگرم كه لباس جنگ پوشيده بود و از خانه خارج شد و مىگفت : « خدايا مرا به خانوادهام برنگردان » .
عمرو بن جموح از خانه به سوى احد حركت كرد ، بعضى از خويشان نزد او آمده و به او گفتند : به خانهات برگرد ، ولى او پيشنهاد آنها را نپذيرفت و به حضور پيامبر ( ص ) آمد و عرض كرد : قوم من از رفتن من به جبهه جلوگيرى مىكنند ، سوگند به خدا دوست دارم با همين پاى لنگم در بهشت قدم بزنم .
پيامبر ( ص ) به او فرمود : خداوند تو را معذور داشته ، و جهاد بر تو واجب نيست .
ولى او اصرار ورزيد كه به فيض شهادت برسد .
پيامبر ( ص ) وقتى حال او را مشاهده كرد ، به خويشان و پسران او فرمود : از او ممانعت نكنيد ، شايد مقام شهادت نصيب او گردد .
آنها از سخن پيامبر ( ص ) اطاعت كردند ، عمرو بن جموح به ميدان شتافت و با دشمن جنگيد تا به شهادت رسيد .
رزمندهء پير ديگر در ميدان
نظير جريان فوق ، در مورد « خيثمه » با پسرش سعد رخ داد ، واقدى روايت كرده كه خيثمه به رسول خدا ( ص ) عرض كرد در جنگ بدر شيفتهء شهادت بودم تا آنجا كه با پسرم سعد پيشدستى براى رفتن جبهه مىكرديم ، در اين مورد قرعه زديم ، قرعه بنام پسرم افتاد ، من ماندم و او به ميدان بدر رفت و به شهادت رسيد ، شب گذشته پسرم را با زيباترين چهره در عالم خواب ديدم كه در باغهاى بهشتى قدم مىزد و از نعمتهاى بهشت بهرهمند بود و به من گفت : « نزد ما بيا و با ما در بهشت رفاقت كن آنچه را كه خداوند وعده داده بود به حق يافتم » .
سپس خثيمه افزود :