وحشى اهل حبشه بود ، در پاسخ درخواست هند گفت : در مورد محمد ( ص ) قدرت دستيابى به او را ندارم ، و در مورد على ( ع ) ، او در جنگ هوشيار و چابك است و مراقب اطراف خود مىباشد بنابراين قدرت ضربه زدن به او نيز ندارم ، ولى در مورد حمزه ، اميدوارم .
وحشى مىگويد : ( پس از اين پيمان ) در كمين حمزه قرار گرفتم او را ديدم كه با چابكى خاصّى دشمن را متلاشى و پراكنده مىكند ، در اين گيرودار از كنار من رد شد و پايش در پرتگاه نهرى گير كرد و به زمين افتاد ، در همين فرصت حربهء خودم ( كه زوبين بود ) را به دست گرفتم و به سوى او افكندم ، سر حربهء من به زير مثانهء او خورد و از مثانهء او بيرون آمد ، و همين ضربه او را از پاى درآورد ، به زمين افتاد ، كنار او رفتم و شكمش را شكافتم و جگرش را بيرون كشيدم و آن را نزد هند بردم و به او گفتم : اين جگر حمزه است .
هند ( از شدّت كينه ) آن را به دهان كشيد كه بخورد ، خداوند آن را مثل استخوان سخت قرار داد ، او آن را از دهان بيرون آورد و به زمين انداخت ، خداوند فرشتهاى را فرستاد و آن را به محل خود ( بدن حمزه ) برگردانيد .
امام صادق ( ع ) فرمود : خداوند نخواست كه چيزى از بدن حمزه ( ع ) ( بر اثر ورود به بدن هند ) داخل آتش دوزخ گردد ، سپس هند كنار بدن مطهّر حمزه ( ع ) آمد و گوشها و بعضى از اعضاى او را بريده بريده كرد و نخى در ميان آنها نهاد و گردنبدى درست كرده و به گردن خود آويخت ، و همچنين دستها و پاهاى آنحضرت را قطع نمود .
در كتاب سيرهء ابن هشام آمده : ابن اسحاق مىگويد : حليس بن زبان از دودمان بنى الحرث در آن روز ، بزرگ حبشىها بود ، از كنار ابو سفيان عبور كرد ، ديد او كنار جسد حضرت حمزه ( ع ) ايستاده و با پيكان نيزهء خود بر دهان حمزه ( ع ) مىزند و مىگويد : ذق عقق : « بچش اى عاق ! » ( يعنى اى كسى كه از خاندان خود بريدى و در جنگ بدر آنها را كشتى و عاق آنها شدى بچش درد اين شكنجه را ) .
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى ) — صفحة 211
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢١١