گونهاى كه از همديگر شناخته نمىشدند ، پيامبر ( ص ) فرمود : آن دو را با هم در يك قبر ، به خاك بسپريد .
نيز واقدى نقل مىكند : قبر اين دو نفر در مسير سيل قرار گرفته بود ، سيلى آمد و قبر آنها را ويران كرد و بدن آنها نمايان گرديد كه دو پارچهء مخطوط بر روى بدن آنها افكنده شده بود ، ديده شد كه صورت عبد اللّه ( پدر جابر ) مجروح شده و او دستش را بر روى زخم صورت نهاده است ، دستش را از جاى زخم برداشتند ، خون تازهاى از جاى زخم خارج شد ، دوباره دستش را روى زخم گذاشتند ، خون بند آمد .
جابر مىگويد : بعد از چهل و شش سال كه از دفن پدرم گذشته بود ، و قبر او بر اثر سيل ويران گرديد ، جسد پدرم را به گونهاى يافتم كه گويا در خواب است و هيچ گونه وضع بدن او تغيير نكرده بود .
شخصى از جابر پرسيد : آيا كفنهاى او را ديدى ؟
جابر گفت : آرى ، صورت او را با پارچهء نمره ( پارچه مخطوط معمول آن زمان ) پوشانده بودند و گياه اسپند بر روى دو پاهايش قرار داشت ، آن پارچه و گياه اسپند را به همان وضعى كه هنگام دفن بودند ، يافتم با اينكه 46 سال از هنگام دفن تا ويرانى سيل گذشته بود .
سپس واقدى به ماجراى احداث قنات توسط معاويه در سرزمين احد پرداخته و گويد : قبور شهداى احد كه در مسير قنات واقع شده بود ، ويران و نبش گرديد و قبر عبد الله و عمرو بن جموح را عوض كردند ، مردم در آن روز براى ديدار كشته شدگان جنگ احد به آنجا آمدند ، و بدنهاى آنها را تر و تازه يافتند ، به طورى كه اعضايشان باز و بسته مىشد ، در هنگام شكافتن زمين ، بيل يكى از كارگران به پاى حمزه ( س ) خورد و خون از آن مانند فوّاره جارى شد .
پيامبر ( ص ) در كنار جسد عمويش حمزه ( س )
على بن ابراهيم قمّى نقل مىكند : هنگامى كه آتش جنگ احد خاموش شد ،