تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
و آتش افروختهء فتنه خاموش گشت ، و دستوران و كارگزاران ، با تواقيع سلطانى ، به اطراف و نواحى ملك شتافته ، آن را در ضبط اوردند .

سيرت غياث الدّين در امور سلطنت

وى ، رحمة اللّه عليه ، مردى بود بنهاد زيرك و عاقل ، كاراگاه و آزموده ، در قطع و فصل امور از تيغ تيز برنده‌تر ، و در سپهر صباحت ، از ماه چارده درخشنده‌تر ، بدان هنگام كه جلال الدّين در هند ، لحظهء از مواجهت با دشمنان نميآسود ، و پيوسته با تيغ سرافشان ، و تير جانستان روياروى ميگشت ، جمعى از سلحشوران لشگر شاهنشاه ، كه بكوه و دشت گريخته بودند ، بدرگاه غياث الدّين روى نهادند ، و او با آنان آهنگ عراق كرده ، آن ناحيت به تصرف گرفت ، و در خراسان و عراق و مازندران ، خطبه بنام وى خوانده شد ، اما هر فتنه‌جوى گردنكش ، بجاى خويش استوار نشسته ، خراج نميپرداخت ، و شعار طاعت جز بگفتار آشكار نميساخت ، و بروزگار وى تاج الدّين قمر بر نيشابور و اعمال ، با همه پريشانى حال ، و نقصان اموال آنجا استيلا يافت ، و يلتقو پسر ايلچى پهلوان بر سبزوار و بيهق و مضافات آن دو ، مستولى گشت ، وينال « 1 » ختائى ، جوين و جام و باخرز ، و حدود آن دو محل را مسخر كرد ، و سپهسالارى ، نظام الدين لقب ، بر اسفراين و بندوار و نواحى آن دو جايگاه مسلط امد ، و شمس الدين على بن عمر ، كه به زمان شاهنشاه ، سپهسالار و خش بود ، قلعهء صلول را مالك شد ، و آتش فتنهء وى بالا گرفته ، او را با نظام الدين جنگهاى پياپى اتّفاق افتاد ، و در ان حروب ، خلقى كثير بقتل رسيد ، و اختيار الدّين زنگى بن محمد بن عمر بن حمزه ، كه با برادران و عمزادگان خويش ، نوزده سال در خوارزم ، و از خروج ممنوع بود ، بنسا بازگشت ، و آنجا را بوراثت از پدر بتصرّف اورد ، و بسى نگذشت كه درگذشت ، و پس از وى پسر عمّ وى ، نصرة الدين حمزة بن محمد بن حمزة بن عمر بن حمزة ، جاى وى بگرفت ، و تاج الدّين عمر بن مسعود تركمانى ، بر ابيورد و خرقان ، تا حدود مرو دست يافت ، و قلعهء مرغه را جايگاه خويش ساخت ، و آن قلعهء باشد كه بر فراز آن ، خوشه پروين توان چيد ، و بر فرود ان نسر طاير واقع توان ديد .
بر افراز او چنبر چرخ گردان * سر پاسبان را بسايد بچنبر
بارى خراسان را حال چنين بود ، و اوضاع مازندران و عراق را ، هم بدينگونه قياس توان كرد ، و حاجت بتطويل كلام نباشد ، و در اثناى اين حوادث ، غياث الدين ، همت بر
هامش
( 1 ) : كذا فى الاصل