تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢

حالات فخر الدّين على بن ابو القاسم جندى شرف الملك خواجهء جهان

اين شخص ، زمانى نايب مستوفى ديوانسراى جند ، و اين نخستين كار ، و اولين شغل ديوانى وى بود ، پس از ان باستقلال سمت استيفا يافت ، و بدان روزگار نجيب الدّين شهرزورى ، مشهور بقصه‌دار ، وزارت جند داشت ، و قصّه‌دار ، آن باشد ، كه مردمان حاجات و تظلّمات خويش را ، در ايّام هفته بنزد وى برند ، و او آن شكايات و حوائج را ، در شب آدينه ، بهنگام فراغت پادشاه ، بر وى عرضه دارد ، و جواب ستاند ، و اين در دودمان خوارزمشاهى ، منصبى بزرگ بشمار ايد ، و از جانب نجيب الدّين فرزند وى ، بهاء الملك حاجى ، بنيابت پدر ، بوزارت جند روزگار ميگذاشت ، و نجيب الدّين خود بدان ايّام ، كه شاهنشاه سپهسالارى خراسان را بر عهده داشت ، مصاحب وى ، و منصب مزبور را دارا بود ، و اين رتبت را گذشته از رفعت شان ، سود پايدار و فراوان در كار باشد ، و چون فخر الدّين مرقوم بمقام استيفاى جند رسيد ، همّت بر ان گماشت ، كه نجيب الدّين را مغلوب گرداند ، و منصب وزارت جند از وى بستاند ، ازينرو وى را به دويست هزار دينار ، كه در مدّت مباشرت آن شغل برگرفته بود ، مديون ديوان در قلم اورد ، و خود شرف الملك رحمة الله عليه ، بهنگام خواجه جهانى خويش ، در محفل انس حكايت كرد ، كه چون انديشيدم كه كارپردازان دولت را از ماجراى نجيب الدّين بياگاهانم ، با تنى چند از بزرگان صدور ، كه از خيرانديشى دريغ نداشتند ، و مصلحت من و خود را يكسان ميانگاشتند ، در امضاى اين عزيمت مشورت كردم ، آنان كه قبول كلمه ، و قرب منزلت ، و احترام وى را در حضرت سلطنت ، بسوابق خدمت و قدمت ميدانستند ، مرا ازين كار نهى كردند ، و جز سخن تهديد و تخويف بر زبان نياوردند ، و خود اين نهى سودى نداد ، چو هواى نفس غالب بود ، و ميل طبيعت دستگاه وزارت را طالب ، بدين سبب مأخوذ وزير را قلمداد كردم ، و آن را در دفاتر ديوان نوشته ، بسمع شاهنشاه رسانيدند ، اتّفاق را روزى شاهنشاه بار عام داده بود ، من نيز درامده ، در صفوف بازپسين بايستادم ، و نجيب الدّين را نزديك سرير ، چنان كه جز تنى چند ، فرادست او نبودند ، بر پاى ديدم ، خاموش و در انديشه فرو شده ، شاهنشاه وى را مخاطب ساخته ، فرمود " نجيب الدّين ، چرا ترا چنين انديشناك مينگرم ، شايد پندارى ، برگرفتن اندك خواستهء كه انها كرده‌اند ، قدر تو بنزد من بكاهد ، قسم به خداوند جهاندار ، و تربت پدرم شهريار ، كه پشيزى از ان مال از تو نخواهم ، و همه را بپسرت بهاء الملك حاجى بخشيدم ، چون سخن شاهنشاه بدينجا رسيد ، نجيب الدّين زمين خدمت ببوسيد ، و من جاه و مقام وى بدرست دانسته ، مبهوت و ترسان گشتم ، و از ان بيم ، بيطاقت و دل به دو نيم ، پاى بر زمين كشان ، از بارگاه بيرون امدم ، و از دشمنى با چنين