كسى قويدست ، و خوشبخت ، پشيمان شدم ، و بر من در خوارزم روزگارى گذشت كه روزم از سياهى مانند شب مينمود ، و شبم در بيدارى چون روز بود ، تا آنگاه كه وزارت جند ، از حضرت شاهنشاه به من سپرده آمد ، و آن اندوه مقيم رخت سفر بربست ، و شادى رفته بازگشته بجاى آن بنشست . بارى فخر الدّين مزبور ، چهار سال وزارت جند را در عهده داشت ، و درين مدت بىرسمى ، و ظلمهاى نو ائين بسيار كرد ، و پشت رعيّت را از بار گران تعدّى بشكست ، بعضى را مال بيغما برده ، زن و فرزند بيخانمان ساخت ، و برخى را املاك موروث به غصب بگرفت ، و جمعى را تهديد كرده ، رشوت بستد ، و مردم بروزگار وى ، چون تيغ از نيام كشيده ، و درخت برگريز خزان ديده ، برهنه و عريان ، و چون مرغ بربابزن ، از آتش ستم بريان گشتند ، سپس چنان اتفاق افتاد ، كه شاهنشاه به قصد بخارا ، از ناحيت جند ميگذشت ، و ستمديدگان آن سامان ، چون سيل جوشان و خروشان ، غريوكنان و فريادخواهان ، بتظلّم پيش امدند ، و شاهنشاه به آنان اجازت داد ، كه وى را به آتش خود بسوزانند ، و شعلهء درون را فرونشانند ، فخر الدّين بدانست و پنهان شد ، و مردم نايب وى را يافته ، طعمهء آتش ساختند ، و خود فخر الدّين از انجا روى ببخارا نهاد ، و از بخارا بناحيت طالقان رفته ، در انجا اقامت گزيد ، و خويش را از انظار ناپديد گردانيد ، و چون حوادث تاتار ، جلال الدين را بحدود غزنه افكند ، به خدمت شتافت و رتبهء حجابت يافت ، و وى مردى بود چابك و نيرومند و زباناور ، در خدمت سلطان باجرأت و دلير و كارساز ، خوشگوى و در لغت تركى فصيح ، و همچنان بر رتبهء پردهدارى بماند ، تا جنگ بر كنار رود سند روى داد ، و كارپردازان دولت ، گروهى كشته ، و جمعى غرقه گشتند ، و نيز وزير شمس الملك شهاب الدّين الب هروى ، بر دست قباچه وداع زندگانى گفت ، و ديوان جلالى از صدرى كافى ، كه بضبط مستملكات ديار هند پردازد ، و در امور دولت به نظر تدبير نگرد ، خالى ماند ، اينگاه وى را بنيابت وزارت گماشتند ، تا بعد كسى را ، شايسته وزارت يابند ، و باستقلال بر مسند نشانند ، و فخر الدّين بمساعدت تقدير ، درين منصب مستقّر شد ، و بمقامى رسيد كه بسى از سران صدور ، و گردنان اكابر از ان بازپس ماندند ، و جز تنى چند از انان ، كه ذكر ايشان در بسيط خاك سائر گشت ، و بزرگان عراق و خراسان ، آنان را سر بر خط فرمان نهادند ، كسى بدان پايگاه دسترس نيافت ، بارى وى بعلوّ شأن و رفعت قدر نايل ، و بكرم نفس ، از نسب پدر و جدّ بىنياز امد ، و كس با وى در ان رتبت معارضت نكرد ، جز آنكه نكبت و خيبت سخت بديد ، و سلطان جلال الدّين ، با آنكه جانب وى تقويت فرمود ، و دست او گشاده داشت ، تا چنان كه خواهد ، عوايد ملك را عرضهء تبذير و اسراف گرداند ، وى را منزلت و مرتبت وزرا نبخشيد ، و جز بشرف الملك مخاطب نساخت ، هرچند خوارزمشاهيان وزيران خود را ، خواجه ، ميخواندند ، و با آنكه دستور را بهنگام بار عام ، بر دست راست ، مينشاندند ، شرف الملك در ايام وزارت ، در حضور سلطان
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 93
مساهمون: شهاب الدین نور الدین محمد زیدری نسوی
ص٩٣