ديگرگون گردد ، جلال الدّين اين راى صواب دانست ، و از ان جايگاه بصوب شيراز شتافت ، در اثناى طريق ، اتابك علاء الدّوله ، داراى يزد ، به خدمت رسيد ، و شعار اطاعت و انقياد آشكار گردانيد ، و باقبال موكب و طلوع كوكب وى ، شادمانى آغاز نهاده ، پيشكشهاى پسنديده گذرانيد ، و بدينروى از حضرت جلالى بتقرير بلاد خويش ، منشور يافت ، و بابا خان لقب گرفت ، و چون اتابك سعد صاحب فارس را ، بر ان موجب كه گفتيم ، از غياث الدين پيرشاه ، دلرنجيده و كار بوحشت و منافرت انجاميده بود ، جلال الدّين راغب گشت ، كه خاطر وى بجاذبهء محبت و كمند مهر و الفت ، بسوى خويش كشد ، و بدين نظر وزير شرف الملك را به خدمت فرستاده ، دختر وى خطبه كرد ، اتابك سعد در اسعاف مأمول تعجيل نمود ، و اين مسؤول به زودى بانجام رساند ، و شرف الملك با انجاح مطلوب ، و نيل مقصود بازگشت ، و تاج سلطنت را ، از صدف ملك ، درى يتيم نثار اورد ، و جلال الدّين بدين مصاهرت استظهار يافت ، و از شيراز باصفهان رفت ، و قاضى ركن الدّين مسعود بن صاعد " بشوق ديدار وى به خدمت شتافت و دستيارى و پشتيبانى آن دولت را ، بىهيچ سابقهء احسان ، و لاحقهء انعام ، بطيب خاطر و ميل نفس پذيره آمد ، و جلال الدّين بذخائر اصفهان ، از آلات حرب و برگ و ساز لشگر بنوا گشت ، و اتباع وى بمركوب و ملبوس آسايش و راحت نفوس يافتند ، و بدانگاه كه غياث الدّين ، ورود جلال الدّين ، و دل بر خطر نهادن وى بدانست ، با سى هزار سوار ، از بقاياى عساكر سلطانى ، كه در ظلّ رايت ، و كنف رعايت او بودند ، بدفع و طرد و صرف قصد وى روى نهاد ، و چون جلال الدّين از قرب وى آگاهى يافت ، نوميد و خائب ، از انجام مآرب ، و اندوهناك و غمگين ، بر تعذّر مطالب ، با اتباع خويش از انجا برامد ، و ادك امير اخر را ، كه از زيركان خواص وى بود ، به خدمت غياث الدّين فرستاده پيغام داد كه ، همانا من پس از شاهنشاه ، چندان سختى ديده ، و رنج كشيدهام ، كه اگر بر كوههاى كران سنگ عرضه گردد ، بردن آن بار گران بيش از اندازهء طاقت و توان بينند ، و از تحمّل اين ثقل كمرشكن سر باز زنند ، و چون جهان ، با همه فراخى ، بر من تنگ امد ، و دستم از خواستهء موروث و مكتسب تهى گشت ، خواستم تا به خدمت تو آيم ، و روزى چند بدين آستان براسايم ، و چون دانستم كه ميهمان را در نزد تو ، جز آب تيغ خونخوار ، و بلارك شمشير آبدار ، آب و طعامى در كار نباشد ، با اندوه روانفرسا دمساز ، و چنان كه آمدم بناكامى بازگشتم و « 1 » تولى پسر چنگيز را كه در مصاف پروان كشته شده بود ، با اسب و شمشير وى بنزد غياث الدّين فرستاد ، و چون غياث الدين اين رسالت بشنود ، بجانب رى بازامد ، و عسكر وى در جاهاى سردسير آن ديار پراكنده گشت ، و نيز جلال الدّين رسول مزبور را ، انگشترى چند داده ، و فرموده بود كه آنها را ، بنمودار
هامش
( 1 ) : در اينجا جاى يك كلمه در متن خاليست .