احسان ، در نهان بجماعتى از امرا رساند ، و آنان را بچربزبانى و وعدهء نيك ، به ترك خدمت غياث الدّين و نصرت وى خواند ، بعضى از ان جماعت ، راز پوشيده ، انگشترى بگرفتند ، و طاعت جلال الدّين ، و ترك خدمت برادر را متعهّد گشتند ، و برخى ديگر به خدمت غياث الدّين شتافته ، خاتم بوى سپردند ، اينگاه غياث الدّين بفرمود ، تا پيغامگزار را گرفته ، نگران وى باشند ، در اثناى اين احوال ابو بكر ملك كه خالوزادهء جلال الدّين و از گسيلگشتگان بحرب وى بود ، به خدمت جلال الدّين شتافته ، از اشتياق قلوب ، و انس نفوس باقبال ايام دولت ، و تعهد رضا و طاعت ، و ديدار حضرت وى سخن راند ، ازينروى جلال الدّين از درگاه بارى يارى طلبيده ، و كار بپروردگار بازگذاشته ، با سه هزار مرد تجربت اموخته ، و جنگ ديده ، و سراسر سختى حوادث كشيده ، كه چون ابر بر فراز كوه بگذرند ، و مانند سيل ساحت دشت بسپرند ، پاى در ركاب آورده ، عنان فكنده ، بشتاب باد عرصهء خاك مينوشت ، و بسرعت برق بر منازل ميگذشت ، چونانكه گرد لشگر وى چون شبى تاريك مينمود ، كه ستارگان آن جز نيزهء مردان ، و درخش تيغ گردان نبود ، بناگهان عسكر جلالى پيرامون جايگاه غياث الدّين را فروگرفتند ، و وى در چارهء كار بماند ، و بهيچگونه حيلتى نتوانست ، بيمناك بر اسب نوبت نشست و بقلعهء سلوقان برفت ، و جلال الدّين بخرگاه وى درامد ، و چون بكلواى مادر غياث الدّين را در انجا بديد در برابر ، ادب خدمت ، و شرط تعظيم بجا آورد ، و برين كار غياث الدّين انكارى بليغ كرده گفت ، مرا اكنون برادرى جز وى نمانده است ، و خود ، منش از چشم جهانبين ، و دست توانا گرامىتر دارم ، و آنچه خواهش و آرزوى وى باشد ، از دست نگذارم ، اينگاه آن بانو كس بنزد غياث الدّين فرستاد ، و خاطر وى تسكين داد ، تا وى به خدمت پيوست ، و جلال الدّين در ميان جمع ، شاهوار بنشست ، و خانان و اميران ، كفن بر گردن ، ميآمدند ، و چهره بر خاك ماليده ، كمر بندگى ميبستند ، و از گناه مخالفت ، پوزش و معذرت ميجستند ، و وى از عفو و اغماض سخن ميراند ، و آن بيم و هراس از دل آنان برگرفته ، ايشان را بمؤانست ميخواند ، بارى سلطان جلال الدّين را ، گلشن دولت آراسته ، و از خاروخس پيراسته گشت ، و عوايد اقطار ملك ، و ذخائر امصار و قلاع به خدمت فرستاده آمد ، و بروزگارى اندك هيبت وى در قلوب ، رسوخ يافته ، گردنكشان خراسان و عراق و مازندران ، كه بروزگار پيشين هريك نيروئى گرفته ، بر ناحيتى دست تعدّى گشوده ، غياث الدّين را بخطبهء تنها خرسند ، و بازماندگان نفوس و بقيّت مردمان را ، در كشش و كوشش و گيرودار با يكديگر ، عرضهء هلاك ساخته بودند ، از ديار دور و نواحى بعيد ، بىآنكه مثالى باحضار آنان رود ، روى به حضرت سلطنت نهادند ، و بعضى از انان كه در ايام فترت ، حسن سيرت گزيده بودند ، بجاى خويش بازگرديدند ، و برخى ديگر كه بدرفتارى و كجروشى پيشه كرده ، جزاى طغيان بديدند ، و شرنگ كيفر چشيدند ، و اهالى بلاد بدولت جلالى ، از سخنى و اندوه براسودند
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 89
مساهمون: شهاب الدین نور الدین محمد زیدری نسوی
ص٨٩