تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
دست يافت ، وى را بخواست ، او را به خدمت حاضر اوردند ، و در مصر از بام فرود افتاد و بمرد ، بارى شهريار در خرمنگاه قريه اقامت كرد ، و تاريكى شب وى را از دشمنان پنهان ميداشت ، تا تاتار بوقت طلوع فجر بر وى بتاخت ، و وى هم بهنگام برنشسته بگريخت ، و بيشتر همراهان وى مجال فرار نيافته كشته گشتند .

پايان كار و خاتمهء روزگار سلطان

آنگاه كه واقعهء حملهء تاتار ، در ميان من و شهريار جدائى افكند . و از گريز ناگزير ماندم ، نخست سه روز در غارى پنهان گشتم ، بعد به شهر آمد رفتم ، و دو ماه در انجا شهربند ، و از خروج ممنوع بودم ، پس از ان باربل شدم ، و از ان ديار ، با تحمّل سختيهاى پياپى ، و مصائب بسيار ، بآذربايجان افتادم ، سپس مشقّات روزافزون ، و بليّات گوناگون ديدم ، و رنج تنگدستى و برهنگى و بيجامگى كشيدم ، تا از ان خطه بميّافارقين رسيدم ، و بر هر ناحيت از ممالك سلطان ميگذشتم ، مردمان ميگفتند كه پادشاه زنده است ، و لشگر فراهم آورده ، و سپاه جمع كرده ، و مدد خواسته ، و مهيّاى محاربت گشته ، و خود اين اخبار دلفريب از راستى پيرايهء ، و بحقيقت مايهء نداشت ، و آن دروغهاى بيفروغ ، بداعيهء اخلاص و محبت مردم نسبت بسلطان ، بر زبان آنان ميرفت ، و بهنگام بازگشت بميافارقين هلاك شهريار را يقين دانستم و از حيات بيزار گشتم ، و تقدير را بر نجات خويش ملامت كردم ، و نفسى سرد ، از سر درد براوردم ، و گفتم كاشكى پروردگار محمد نبى محمد منشى را نيافريدى ، تا چشم من چنين روز بد نديدى ، و اگر در اجل تدبير و حيلتى ، و دفع مرگ را وسيلتى بودى ، هر اينه وى را در عمر خويش سهيم و شريك گردانيدمى ، و بيشتر بهره بوى بخشيدمى ، و چون بينم كه زمام اختيار از دست آدمى بيرون ، و تغيير حكم قضا از قدرت بشر افزون باشد ، با دلى سوخته ، و چشمى گريان گويم " ن "
پس از تو پادشها ، فتنه گشت عالمگير * بهم برامد كار جهان و اهل جهان حديث فتنهء دشوار شد زبانزد خلق * و گر تو بودى دشوارها شدى آسان
بارى چون شهريار ، در ان قريه دوچار حملهء تاتار گشت ، و خود بهزيمت رفت ، همراهان وى كه اسير شدند ، سلطان را به آنان بنمودند ، اينگاه تاتار بتعقيب وى تاخته ، پانزده سوار بر پى او بشتافتند ، و دو تن از انان بوى رسيدند ، پادشاه آن دو را بكشت ، و ديگران از دست يافتن بر وى نوميد بازگشتند ، سپس خود بر كوه برآمد ، و كردان كه براى بچنگ اوردن يغما ، راهها را گرفته بودند ، وى را دستگير ساختند ، و به عادت خويش بتاراج رخت وى پرداختند ، و چون عزم قتل وى كردند ، در نهان سرخيل دزدان را گفت ، من