غنيمتست مرا زندگى كه هرچه بسود * بدان توانم كردن بدست تا هستم
و چون بر اسب برامدم ، اردوى تاتار را ، بر خرگاه شهريار محيط ديدم ، و وى مست خفته بود ، بناگاه ارخان ، با بيرقها و سپاهيان خويش برسيد ، و بر تاتار حمله برده آنان را از پيرامون خيمهء شاه دور كرد ، و يكى از خواص بدرون سراپرده شد ، و دست پادشاه بگرفته ، وى را ، كه جامهء سپيد بر تن داشت ، بيرون اورد ، و بر مركب نشاند ، و سلطان براند ، و درين وقت تنها ملكهء فارس ، دختر اتابك سعد را ، نام برد ، و ديركقو " ؟ " و طرت - ابه ميرشكار را بفرمود ، كه در خدمت آن بانو و بهمراه وى باشند ، تا جائى كه از ان گريز بمأمنى رسد ، و چون سپاه تاتار را ، بتعقيب خويش ساعى ديد ، ارخان را فرمان داد ، كه با سپاهيان همراه خويش از وى جدا گردد ، مگر تاتار بر پى لشگر او شوند ، و خود به تنهائى نجات تواند يافت ، و اين رأى خطا بود ، زيرا چون ارخان از خدمت دور گشت ، انبوهى از گردان و شجاعان لشگر بوى پيوستند ، و ارخان با چهار هزار سوار باربل رسيد ، و از انجا روى باصفهان اورد ، و روزگارى آن خطّه را مسخر داشت ، تا آنگاه كه تاتار آهنگ اصفهان كردند ، و ارخان تا اين سال " ششصد و سى و نه " در قيد حيات و در فارس محبوس باشد ، و تنى چند از انانكه پس از دورى سلطان از ارخان ، در خدمت شهريار بودند ، مانند اوتر خان و طلب " ؟ " امير اخر ، و محمود بن سعد الدّين جلاب ، مرا گفتند كه ، چون پادشاه از ارخان مفارقت گزيد ، بحصار آمد راند ، و سپاه مخالف وى را تعقيب ميكردند . و خود آمد مشوش گشته بود ، و مردم آنچنان ميپنداشتند كه خوارزميان دربارهء آنان غدر انديشيدهاند ، ازينرو بر وى زدند ، و او را براندند ، و چون از ورود بدان شهر مأيوس شد ، از انجا برفت ، و صد سوار از وشاقان بوى پيوستند ، سپس پادشاه با آن جماعت ، گريزان بحدود جزيره " كه در بندهاى سخت و استوار داشت " افتاد « 1 » و او را در عبور مانع ميگشتند ، و راهزنان نيز در مضايق آن طريق دست بيغماى اموال و نفوس گشوده ، و برخى از انان سرير ملك ، شحنهء همدان را كشته بودند ، اينگاه اوتر خان بشهريار اشارت كرد كه بازگردد ، و گفت ، اينك ايمنترين طريق راهيست كه تاتار بسوى ما پيمودهاند ، و پادشاه بپذيرفت و بازگشت ، تا از همه سوى بتدبير وى در ورطهء هلاك افتد ، و بدهى از قلمرو ميّافارقين برسيد ، و در خرمنگاه آنجا نزول فرمود و سواران فرستاد تا راههاى آنجا را نيك فراگيرند ، سپس برنشيند و پاى به راه نهد ، و اوتر خان درين وقت بسائقهء بددلى و ضعف نفس ، و سابقهء مكاتبتى كه با ملك مظفّر شهاب الدّين غازى داشت ، و آن را دليل خلوص محبت و صفاى نيّت ، و برهان تأكيد عهد ، و استقرار رابطهء الفت ميپنداشت ، از خدمت پادشاه جدائى گزيد ، « 2 » و محبوس بماند تا در سالى كه ملك كامل ، برآمد
هامش
( 1 ) : ظاهرا در دو موضع عبارتى محذوفست .
( 2 ) : ظاهرا در دو موضع عبارتى محذوفست .