تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
سنجر ، معروف بقصب السّكّر ، رسول ملك مسعود صاحب آمد " كه داراى روم درين سال قلعهء چند از وى بگرفته ، وى را آزرده و بخشم آورده بود " به خدمت شهريار امد ، و از جانب مخدوم خويش ، عرض خدمت و اطاعت نمود ، و پادشاه را بر قصد روم ، و انديشهء استيلاى بران مرز و بوم ، تحريض كرد ، و عرضه داشت كه ، ديار روم عرصه‌گاه شهريار باشد ، و هر وقت خواهد ، بىهيچ منازع و مانع ، تصرّف آن تواند . و آنگاه كه شهريار بملك روم مستظهر ايد ، و بقوم قبچاق ، كه دوستدار و هواخواه سلطانند ، متكّى شود ، قوى پشت گردد ، و تاتار از وى بشكوهند ، و در هر زمان كه شهريار ، بدين كار عزم استوار دارد ، صاحب آمد . با چهار هزار سوار ، بصحبت وى پيوندد ، و از خدمت نرود ، تا آنگاه كه كشور روم مسخر . و بساير ممالك سلطانى منضم گردد ، پادشاه اين سخن بپذيرفت . و از انديشهء رفتن باصفهان منصرف گشت ، و بجانب شهر آمد شد ، و بنزديك آن بلد در كنار پلى فرود امد ، و خود وى مانند غريقى بود ، كه سعى وى از شنا قاصر ايد ، و بهرچه دستش رسد دراويزد . بارى پادشاه شبانگاه بميگسارى پرداخت ، و نيمشب مردى تركمان به خدمت سلطان رسيد و گفت ، من در منزلگاه ديروز تو سپاهى ديدم ، كه شكل و لباس آنان ، غير از زى و هيئت لشگر تو ، و بيشتر اسبان آنان سبز خنگ بود ، شهريار سخن وى تكذيب كرده فرمود ، اين حيلت كسانيست كه بودن ما را درين ديار نخواهند ، القصّه ، پادشاه بدان باده‌نوشى سخت مست گشت " ن "
مستى آنسان كه بر نخواهد خاست * تا نخيزند مردگان ز قبور نشود هوشيار جز وقتى * كه سرافيل در دمد در صور
و وى را از ميزدگى سر بگردش ، و نفس به شماره افتاد ، و شب همه شب ، تا نزديك سپيده‌دم ، بمستى بسر اورد ، و بامداد بگاه ، تاتار گرداگرد وى و سپاه را فروگرفتند ، و اين ابيات مناسب حال آنان آمد " ن "
شامگاهان بخوابگاه پرند * بامدادان به خاك خفته نژند هر سلحشور مرد تيغ‌گزار * چون نگارى بدست كرده نگار بچه افكند باردار از بيم * شد بيغماى دشمنان زروسيم
و لشگر پادشاه ، چون سخن نادانان ، و انديشهء جاهلان پراكنده گشتند ، و من خود شبانگاه ، به كار تحرير بيدار ماندم ، و در اواخر شب همچو بخت خويش خوابم در ربود " و همچنان غنوده و بى خبر افتاده بودم ، تا غلام بيامد ، و مرا از خواب برانگيخت ، و گفت " برخيز كه رستخيز برخاست ؟ ؟ ؟ پوشيدم ، و مضطرب و شتابان ، بيرون شدم ، و پاى در ركاب اوردم و هرچه داشتم ، در همانجا گذاشتم ، و با خود گفتم " ن "
چو جان بود بسلامت از ان چه انديشه است * كه از غنيمت ديگر تهى بود دستم
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 210 | شهاب الدین نور الدین محمد زیدری نسوی / محمد علي ناصح