تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
پادشاهم ، در كشتن من شتاب روا مدار و ترا رسد كه مرا بنزديك ملك مظفّر شهاب الدّين برى ، و وى ترا از مال جهان بىنياز گرداند ، يا ببعضى از بلاد خويشم رسانى ، تا ترا رتبت ملكى بخشم ، اينگاه بزرگ دزدان چنان انديشيد ، كه پادشاه را بديار خويش بازرساند و او را بهمراه بقبيلهء خويش برده ، نزد زن خود گذاشت ، و خود بكوه رفت ، تا سواران خويش را گرد اورد ، در غيبت وى كردى فرومايه و پست نهاد ، زوبين بدست برسيد ، و از ان زن پرسيد ، اين خوارزمى كيست و چرا او را نميكشيد ؟ گفت ، قتل وى نشايد ، چو شوهر من دانسته است كه وى سلطان باشد ، و وى را زينهار داده است ، آن كرد گفت ، چگونه باور داريد كه وى پادشاهست ، و خود در اخلاط برادرى از من برتر و بهتر از خويش بكشت ، اينگاه بيك زخم زوبين ، وى را از پاى در انداخت ، و هلاك ساخت ، زهى بدبخت كه مقدم وى خرد شمرد . و خون وى بناروا ريخته ، بدست مرگش سپرد ، و از گناهى چنين بزرگ نينديشيد ، و گيتى را بمرگ وى يتيم گردانيد القصّه بدين سوك ، روزگار گريبان شكيب چاك زد ، و سد حوادث بشكست ، رايت دين سرنگون ، و كاخ شريعت ويران گشت ، آسمانى كه باطل‌پرستان و كافران ، از نهيب تندر و غريو صاعقهء وى ميلرزيدند ، بر زمين افتاد ، خورشيدى كه چشم دينداران و ستوده‌كيشان ، بفروغ وى روشن بود ، بپردهء غروب محجوب شد " ن "
جهان جان آزادگان بشكرد * فرومايگان را بجان پرورد ازين دهر دون پرور هيچكس * ببايد بيزدان پناهيد و بس
و خود اين هژبر پيگار ، بارها در عرصهء كارزار ، از چنگ آختهء مرگ برست ، و دهان گشادهء اجل ببست ، و چون حكم قضا تعلّق يافت ، هلاك شير ژيان ، بدست روباه ناتوان اتّفاق افتاد ، بارى ، پس از مدّتى ملك مظفّر بدان كوهستان كس روانه داشت ، و رخت پادشاه ، و اسب سوارى وى را بازين ، و شمشير مشهور ، و عودى كه در ميان گيسوى خويش ميبست ، جمع اورد ، و چون آن اشيا حاضر گشت ، خواص پادشاه و همراهان ايّام محنت وى ، چون اوتر خان و طلسب امير اخر و جماعتى ديگر ، شهادت دادند ، كه اينها از ان پادشاه بوده است ، و ملك مظفّر بفرستاد ، تا استخوانهاى وى را بياوردند و دفن كردند " ن "
اى بتيغت گردن خصمان سركش خونچكان * چشم ياران بين كه چون در سوكت اكنون خون گريست گر بلا را راه شد بگشوده و ميدان فراخ * در نگر تا بيتو بارى ملك و دين را حال چيست پشت دين بشكست و شد ويران ز بنيان كاخ ملك * راد مردى جان سپرد و سرورى ديگر نزيست