تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
اغازيدند ، و با سنگ يده ، قصد استسقا كردند ، و براستى كه ما ازين پيش ، بر اين كار سخت انكار ميكرديم ، و باور نميداشتيم ، تا چند بار به چشم خويش ديديم ، كه تقدير با عمل آنان موافق و مساعد امد " ن "
و هم توسن شود چو طبعش رام * بگسلاند ز دست عقل زمام هست پندار كژ ز ديو رجيم * وين بود در بشر ضلال قديم
بارى پادشاه در ايام اقامت بصحراى ولاشجرد ، خود مباشر اين كار شد ، و شبانروز بارانهاى پياپى باريدن گرفت ، چندانكه اتباع سلطان ملول ، و ازين كرده پشيمان شدند ، و چندان خاك گل گشت ، كه رفتن بخيمهء سلطان متعذّر و مشكل گشت ، و از دايه خاتون شنيدم كه گفت ، پادشاه را گفتم ، اى خداوند عالم " و مردم در حضور شهريار ، وى را جز بدينگونه خطاب نميكردند " گوئى تو اهل صنعت استمطار نيستى ، چو مردم را از بسيارى باران اذيّت رساندهء امّا ديگرى جز باندازهء حاجت باران نيارد ، وى فرمود ، چنين كه پندارى نيست ، بلكه اين كمى و بيشى بهمّت عامل باز بسته است ، و همّت مرا بهمّت چاكرى از ان من قياس نتوان كرد ، سپس نامهء از مختصّ الدّين مقدّم فرستادگان حضرت به خدمت ملك اشرف ، بپادشاه رسيد ، كه شاه را از ملك اشرف اميد مظاهرت و توقع مساعدت نبايد داشت ، و ازين آرزو مأيوس بايد بود ، و خود وى از مصر باز نگردد ، تا كار شهريار با تاتار به صورتى فيصل يابد ، يا فتحى نمايان بيند ، و دولت آستان بوس وى گزيند . يا شكستى درستى ناپذير روى نمايد ، و جبر آن محال ايد ، و پادشاه راست كه در كار خويش نگرد ، و از جانب وى چشم به راه جواب صواب نباشد ، اينگاه شهريار مرا بفرمود ، كه بنزديك ملك مظفّر ، شهاب الدّين غازى فرزند ملك عادل ابو بكر بن ايّوب ، شتابم ، و خود و سپاه وى و ملوك اطراف ، چون صاحب آمد و داراى ماردين را به خدمت خوانم ، و گفت كه چون اينان حاضر ايند ، ما را بمدد ملك اشرف نيازى نيست ، و پيغام داد كه ، ملك مظفّر را بگوى ، زودتر بمساعدت شتاب ، و ما را در دفع غائلهء تاتار ، دستيار و پايمرد باش ، و خود اگر بارى تعالى پيروزى بخشد ، ترا چندان ملك ارزانى داريم ، كه اخلاط و نواحى آن ، كه بدان محسود برادر خويش گشتى ، در برابر آن مختصر و ناچيز ايد ، و بيقدر نمايد ، و خود رسالت شهريار در حضور خانان و اميران چنين بود ، اما چون مجلس خالى گشت مرا فرمود ، شك نيست كه اين طايفه ما را نصرت ندهند ، و بر خصم مزاحم غالب نخواهند ، " و شكايت نشايد ببيرحم برد " ، و خود اينان " يعنى اميران ترك و اكابر سپاه و سران لشگر وى " طمع در امرى انجام‌ناپذير بسته ، و بانديشهء واهى و باطل فريفته و خوشدل گشته‌اند ، و خواهند كه از جنگ دشمن تن زنند ، و رنج پيگار بر خويش هموار نسازند ، و بدين طمع تدبير ما پريشان كرده‌اند ، و ما ترا بدين رسالت اختيار كرده‌ايم ، تا از جانب ملك مظفّر ، با يأسى كه ديگر صورت رجا نگيرد ، و نقش اميد نپذيرد . بازگردى ، و برفتن اصفهان