تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
اوردند ، تنهاى بيجان به خاك انداختند ، و بار سر از گردنها سبك ساختند ، و مخالفان چون گوسفندانى كه گرگ گرسنه نگرند ، يا تيهوانى كه حملهء عقاب بينند ، اختيار از دست بدادند ، و گريز آغاز نهادند ، و پياده و سوار ، و خدنگ‌افكن و تيغ‌گزار ، در هم اميختند ، و چون انبوه عوام ، و كثرت اجتماع و ازدحام ، از فرو بستن دروازه‌هاى شهر مانع امد ، پادشاه نيز با هزيمتيان داخل شهر گشت ، و لشگريان را ، كه انديشهء غارت گنجه داشتند ، از يغما بازداشت ، و بزرگان و معروفان آن خطّه را بخواند ، و بفرمود تا نام سران غوغا و فتنه‌انگيزان را بنويسند ، و آنان سى كس را قلمداد كردند ، اما بليّت بزهكار و بيگناه را شامل گشت ، و در ورطهء هلاك انداخت ، و مطيع را بكيفر عاصى دوچار ساخت ، آرى ، چون آتش برافروزد ، خشك و تر باهم بسوزد ، و خود عامّه مواشى را مانند ، كه بر پى يكديگر بروند ، و هزاران از قفاى يكى دوان شوند ، بارى بموجب فرمان ، آن سى تن را ، بر در كاخ گردن زدند ، و پاىكشان بر سر كويها ، و دروازه‌هاى شهر كشيدند ، اما بندار را ، كه تباهكارى بسيار كرده ، و تخت سلطنت را كه محمّد بن ملكشاه در شهر گنجه نهاده ، شكسته بود ، بخوارى بكشتند ، و بندبندش از هم بگشادند ، و شهريار هفده روز در گنجه اقامت كرده ، تدبير كار ميانديشيد ، تا خواص درگاه بر ان متّفق شدند ، كه بپيگار تاتار از ملك اشرف موسى ، مدد خواهند ، و اين رأى را اوتر خان ، و گروهى از اهل جبن و بددلان ، بسلطان تلقين ميكردند ، و وى در باطن مخالف آنان بود ، و به ظاهر روى موافقت مينمود ، ازينروى شهريار از گنجه برامد ، و از راه كيلكون آهنگ اخلاط كرد ، و بلاد گرجيان را بغارت زير و زبر ساخته ، اغنام آنان را بتاراج داد ، و پياپى بجانب ملك اشرف رسول ميفرستاد ، و از وى نصرت ميجست ، و عقل ميگفت " هزار نوبت ازين رأى باطل استغفار " هيهات ، چون كينه در دل نشيند ، برنخيزد ، و جاى گزيند ، و باشد كه بتوارث باخلاف رسد ، و كسى كه از دشمن خونى بر مخالفان مدد جويد ، آن را ماند ، كه از گرمى آفتاب فروزان ، به آتش سوزان پناه برد ، و چون ملك اشرف بدانست ، كه فرستادگان روى بدرگاه او آورده ، و دفع خصم را چشم بمدد وى باز كرده‌اند ، بمصر برفت ، و در انجا اقامت گزيد ، و چون رسولان بدان خطّه نتوانستند رفت ، در دمشق مجتمع گشتند ، و ملك اشرف به آنان نامه‌ها ميفرستاد ، كه ما به زودى از مصر ، با سپاه آن مرز و بوم بازائيم ، و به خدمت سلطان شتابيم " ن "
همه وعدهء كذب و پيمان واهى * ز روزى به روزى ز ماهى بماهى
القصّه ، چون پادشاه درين وجهه ، بقلعهء بجنى ، جايگاه آواك پسر ايوانى گرجى ، برسيد ، پاسى در برابر قلعه درنگ كرد ، تا آواك از دژ بيرون امده ، از دور زمين خدمت ببوسيد ، و بقلعه باز رفت ، و براى سلطان پيشكشها فرستاد ، و چون سپاه بولاشجرد رسيدند ، از شدت گرما و نيامدن باران ، و آزار مگس بآدمى و چارپايان ، شكايت