تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
فرومايگان اطاعت وى گزيدند ، و اين ناكس دست بمصادرت برگشود ، و بتنها هركس را ، كه با وى در پيروى نفس بدفرماى همدست ، و بسركشى و عصيان انباز نبود ، بيازرد و اذيّت رسانيد ، اينگاه پادشاه من و حاجب خاص ، خان بردى را ، بنزديك آنان گسيل داشت ، و بفرمود كه در ناحيت شيز ، كه بدانجايگاه نزديك باشد . فرود ائيم ، و آنان را باطاعت خوانيم ، و از عواقب خلاف بترسانيم ، ما نيز بفرمان روزى چند ، در حدود آن ديار مقيم گشتيم ، و آنان را بمكاتبت و مراسلت ، از سرانجام طغيان تحذير ، و آگاه كرديم ، كه هر اينه مبادرت بعصيان ، در بلا بر وى خود گشودن ، و بپاى خود طريق هلاك پيمودنست ، و عاقل آنگاه خطر پيگار گزيند ، كه راه صلح بسته بيند .
چو دست از همه حيلتى در گسست * حلالست بردن بشمشير دست
اما تا اختيار برقرار ، و راه چاره گشاده ، و وسيلت آشتى آماده باشد ، خردمند اقدام بحرب نكند ، و خويشتن را در كشاكش كارزار ، و مضيق فتنهء بىزينهار نيفكند ، و خود درست بينديشند ، كه اين مخالفت چه دشواريها در پى دارد ، خواب راحت از ديدگان ، و آسايش از جان نازنين بربايد ، و اموال فراهم بپراكند ، و سود آن جز مواجهت با حوادث و مقابلت با سوء عاقبت نباشد ، اما چندانكه آنان را موعظت گفتيم " پنبه در گوش نهادند و سخن نشنيدند " و در مخالفت اصرار ورزيدند ، و از سركشى دست نكشيدند ، و رئيس جمال الدّين قمى ، با فرزندان خويش بنزديك ما آمد ، و از متابعت عوام نوميد گشتيم ، تا شهريار فرارسيد ، و بدان خطّه در باغى نزول فرمود ، و رسولان وى در معنى بذل امان ، و وعدهء عفو و احسان بنزد آنان شدند ، و همانا اگر آن موعظت و نصيحت بر سنگ خارا ميخواندند ، نرم ميگشت ، اما به گوش سركشان نرفت ، و در نفوس ياغيان اثر نبخشيد ، و بندار از نادانى و خودخواهى ، و مكر و بدسرشتى ، دست برنداشت ، تا جان بر سر آن كار گذاشت ، و خود ارباب طغيان ، بنافرمانى بس نكرده ، يكروز بعزم جنگ از شهر برامدند ، و چون به ديوار سرابستان رسيدند ، تيرى چند بسراپردهء شهريار افكندند ، اينگاه پادشاه بدانست ، كه پند و ملامت ، آن كجروان جفاجوى را ، به راه راست نيارد ، و اندرز را اهل بايد ، و بردبارى نابجاى جهل باشد .
تحمّل را به خود كن رهنمونى * نه چندانى كه بار ارد زبونى
و هم در حال با جمعى از خواصّ همراهان برنشست ، . . . « 1 » و بر آنان حمله برد ، جوانان ترك كه بگاه پيگار ديو خونخوار ، و اهريمن عمر او بار بودند ، و بضرب شمشير موى ميشكافتند ، و به زبان سنان پيام ملك الموت ميگزاردند ، و پرنداور را بستر پرند ميشمردند ، و عرصهء رزمگاه را محفل سور و سرور ميدانستند ، فرصت انتقام يافته ، بر طاغيان هجومى سخت
هامش
( 1 ) : در متن " كانها اجمعة الساحل تأويها شياطين الانس "