تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
تصنيف او ، كتابى نيكوست " سه دختر و دو پسرست ، و اينان همه بحدّ زناشوئى رسيده‌اند ، و مرا مالى نيست كه در كار عروسى آنان كنم ، اينگاه وزير از مال ديوان در قزوين ، بهر دختر دويست دينار حواله داد ، براى دو پسر نيز فرمانى نوشت ، كه بهر سال يكصد دينار مرسوم گيرند ، و چون شيخ فقيه گشاده‌دستى وزير ، و آسانى كار بديد گفت ، گناه اين دو پير سالخورد " يعنى خود و زوجهء وى " چيست ، كه از عطا محروم باشند ، وزير بنام آن دو نيز منشورى نگاشت كه سالانه صد دينار مستمرّى ستانند ، و نظاير اين عطايا از وى بسيارست ، و هرچند اين گونه بخشش ، از نظر تدبير مال ديوان ، و رعايت امور دولت ناپسند نمايد ، لكن جود و كرم بگوهر خويش مطلوب و مستحسن باشد ، اما اين خواجه از آداب كفايت ، و فنون انشا و كتابت بهره نداشت ، حساب نميدانست ، و از علومى كه وزيران را بايد ، و نويسندگان را به كار ايد ، آگاه نبود ، و چون سطرى بپارسى مينگاشت ، خطاى چند در ان ديده ميشد ، بتركان سخت گراينده ، و در زبان تركى فصيح بود ، تكبّر نميدانست ، و ناسزا گفتن نميشناخت ، با اينهمه در دوستى و دشمنى ثبات قدم نداشت ، و هر دم برنگى برميآمد ، علامت وى بر فرمانهاى سلطانى " الحمد للّه العظيم " بود ، و بر توقيعات ديوان ، كه طرّهء آن " الدّيوان الاعلى " نوشته ميگشت ، " يعتمد ذلك " و بر منشورهاى خود ، كه ببلاد خاصهء خويش ميفرستاد ، و طغراى " ابو المكارم على بن ابى القاسم خالصة امير المؤمنين " داشت " اعتماد كنيد " و نشانهء وى بر رسيدها " صحيح ذلك " و پادشاه در مبادى دولت ، بسخنش اعتماد ميفرمود ، و بدان نيك گوش فراميداد ، و جز باشارت وى ، دست به هيچ كار نميزد ، و كس را با وى در تدبير امور شريك نميكرد ، بلكه روزگارى پيرو رأى ، و دستخوش ارادهء وزير بود ، و وى سلطان را چون موم نرم ، بهرگونه ميخواست ميساخت ، و اگر شرف الملك ، در وجوه مقاصد و انواع مآرب خويش ، از متابعت هواى نفس احتراز ميجست ، و همّت بر ان ميگماشت ، كه در طريق حيات ، جز باشارت خرد گامى برندارد ، و برهنمونى عقل اسباب بزرگى و سعادت بدست ارد ، با وجود چنين پادشاه كه شير بيشهء شجاعت ، و هماى اوج رفعت ، و سرمايهء دولت وى بود ، همانا كار صورتى ديگر ميگرفت ، لكن فرمان ايزد نافذ ، و حكم قضا روا باشد ، و ارادهء ازلى كار خويش بكند ، و جز بمشيّت يزدان ، فضل وى كس را شامل حال نگردد .

رفتن پادشاه بگنجه و تسخير آن ديگر بار

چون اوباش گنجه خوارزميان را بكشتند ، و بخصومت و فساد متظاهر و متجاهر گشتند ، شخصى كه وى را بندار ميخواندند ، زمام امور آنان بدست گرفت ، و اراذل و