تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
وى را رها سازم ، و با گرجيان مصالحت ، و با شهريار مخالفت كنيم ، و دست بفتنه و عصيان گشائيم ، اكنون هريك از شما به خدمت وى مايل باشد ، بقلعه آيد ، و چون اين سخن بسمع پادشاه رسيد ، شكسته خاطر و متحيّر گشت ، و در تدبير كار ، و چارهء آن امر دشوار فرو - ماند ، و پسر والى را ، كه از پهلوانان و چماقداران درگاه بود ، به خدمت خواند ، و سوابق لطف و مرحمت شاهانه را ، دربارهء پدر وى فراياد اورد ، و وى را نزد والى فرستاده ، پيام داد ، كه با آن سوابق احسان و حقوق مكرمت ، كه بر وى ثابت داشته و دارد ، و از انجاح مأمول وى فرو نگذاشته و نگذارد ، اين كار زشت دور از خرد را سبب چيست ، و انديشهء كفران نعمت و خيانت را ، باعث كدامست ؟ آن جوان بازگشته خبر اورد ، كه پدر وى از اجراى منظور ، و انجام قصد مذكور بازامد ، و بدانست كه اين كار نابهنجار را ، جز هلاك روان ، و زيان جان ، سودى نيست ، و اينك چهره بر خاك ميسايد ، و از خطاى رفته پوزش ميجويد و ميگويد ، اگر شهريار بسخن دادخواهان " گوش فراندهد " و بعزل وى نفرمايد ، وى جز بندهء مطيع ، و خدمتگزارى ، چشم بر حكم و گوش بر فرمان ، نباشد ، پادشاه فرمود ، صدق اين سخن را برهان آنست ، كه سر شرف الملك را به خدمت فرستد ، و پنج تن از سلاحداران را بهمراه پسر والى بقلعه گسيل داشت ، تا شرف الملك را هلاك ساختند ، و بمرگ وى درخت كرم را از ريشه برانداختند ، و خود از يكى از فرّاشان شرف الملك ، كه محمّد اخى نام داشت ، و در ايّام حبس به خدمت وى ميپرداخت ، تفصيل قتل او را چنين شنيدم ، كه چون سلاحداران بنزديك وى شدند ، و دريافت كه بكشتن وى آمده‌اند چندان مهلت خواست تا وضو بسازد ، و دو ركعت نماز بگزارد ، و با آنكه ميدانست " كه تا مرگ وى ساعتى بيش نيست ، خوش نداشت كه با آب سرد شستشو كند ، و مرا بفرمود ، تا آب گرم كردم ، و غسلى براورد ، و به نماز برخاست ، آنگاه جزوى از قرآن بخواند ، سپس مأموران را اجازت ورود بداد ، و گفت ، اين سزاى آنكه بگفتار كافران اعتماد كند ، دژخيمان درامدند و پرسيدند ، ترا با تيغ بكشيم يا خفه كنيم ، گفت ، قتل بشمشير اولى باشد ، گفتند ملوك را بشمشير هلاك نسازند ، و خفه كردن بر تو آسانتر ايد ، جواب داد ، هرچه خواهيد كنيد ، وى را خفه كرده بيرون رفتند ، تا پيكر وى سرد گردد ، آنگاه بازايند و سر وى ببرند ، و به خدمت سلطان ببرند ، چون ديگر بار داخل گشتند ، وى را به هوش بازامده ، و نشسته ديدند ، و گردن وى بزدند ، تا بجوار پروردگار شتافت ، و آب تيغ غبار عصيان وى فروشست ، و بر خطاياى مكتوب قلم كشيد ، بارى ، بزوال وى بنياد ملك بر اب افتاد ، و كاخ دولت ويران و متزلزل گشت " ن "
از جهان چون برفت صدر زمان * تهى از مجد وجود گشت جهان دست او بحر وجود باران بود * گيتى از وى غريق احسان بود مىندانم كه خواجه كز كف راد * بستگيها ز كار خلق گشاد