تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
كه اگر براستى جواب دهد ، پادشاه خون وى ببخشد ، و پاسخ وى ازين سؤال آن بود ، كه چون جرماغون خواست بجنگ شهريار ايد ، در بخارا عرض سپاه كرد ، بيست هزار مرد جنگجوى بشمار امدند ، اما حشر بسيار بهمراهند ، و چون اين سخن بشهريار بازگفتم ، فرمود ، پيش از انكه اتباع و لشگريان از عدهء سپاه تاتار آگاه ، و دستخوش بيم و هراس شوند و برأى باطل گروند ، و شرط ثبات بجاى نيارند ، بكشتن وى شتابيد .

حبس شرف الملك در قلعهء جاربرد و قتل وى پس از يك ماه يا بيش

بدان هنگام كه سلطان بنزديك قلعهء جاربرد ، از مضافات ارّان ، رسيد ، چنان انديشيد ، كه شرف الملك را در انجا حبس كند ، ازينرو بجانب دژ رفت ، تا وضع آن را ببيند . و خود ميدانست كه شرف الملك از وى دور نگردد ، و چون بر قلعه برامد ، شرف الملك نيز با وى برفت ، و پادشاه والى آن قلعه ، سملان سلك بك را ، كه تركى پير و ستمكار و شرير بود ، ديدار كرد ، و در نهان بوى فرمود ، كه چون خود از قلعه فرود ايد . والى شرف الملك را از نزول مانع گردد ، و هم در انجا وى را حبس كند و بند نهد ، و خود پادشاه از ان انديشه داشت ، كه اگر بحبس وى نفرمايد ، وى از ترس و بيم به طرفى رود . و فتنهء را سبب شود ، و چنان كه خود ميفرمود ، ارادهء وى آن بود ، كه شرف الملك را چندان بزندان بدارد ، كه از فتنهء تاتار فراغت روى دهد ، آنگاه وى را بيرون ارد ، و امر وزارت هم بوى سپارد ، لكن عشر اموال بلاد را بر وى مقرّر نسازد ، و وى را در بذل اموال ديوان آزاد نگذارد ، و تنها هر ماه هزار دينار ، برسم مشاهرهء وزير خليفه بنام وى معيّن كند ، بارى شرف الملك محبوس گشت ، و بهنگام گرفتن وزير ، مملوكان وى ، كه بزرگ آنان ناصر الدّين قشتمر بود ، بفرمان شهريار ، باوتر خان سپرده امد ، و چون روزى چند از حبس وى بگذشت ، والى بديوان مظالم حاضر گشت « 1 » ، چنان كه قافلهء حاجيان فرياد كنند ، و مرغان آب بانگ زنند ، فرياد برميداشتند ، و خروش برميكشيدند ، و شكايت بسيار شد ، و چون پادشاه برعايت صلاح وقت ، ابقاى والى متعدّى را لازم ميديد ، خاموش بود و حال متظلّمان نميپرسيد ، اما والى چنان پنداشت كه پادشاه انديشه دارد ، كه وى را معزول ساخته ، ديگرى را بدان شغل برگمارد ، ازينرو بىحصول اجازت بقلعه بازرفت ، تا روزى ناصر الدّين قشتمر بنزديك اوتر خان امد ، و انگشترى شرف الملك را بوى بنمود ، و گفت ، اين خاتم را والى بنشانى نزد من فرستاده ، و پيغام داده است ، كه من با مخدوم تو عهد بسته‌ام ، كه
هامش
( 1 ) : درينموضع چنان كه طابع و مصحح متن كتاب نيز اشاره كرده است ، عبارتى محذوفست
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 200 | شهاب الدین نور الدین محمد زیدری نسوی / محمد علي ناصح