تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
امده پرسيد ، چرا شرف الملك را ، بلد و جن نخواندى ؟ و خود ميدانى كه شهريار درين مدّت وى را جز بدين نام ذكر نكند ، گفتم ، به دو سبب ، نخست آنكه وى از قلعه بيرون امده ، در سلك خدمت منتظم گشته است ، و چنان پندارد كه پادشاه از وى راضى ، و بخشايندهء خطاى ماضى باشد ، و اگر خبر يابد كه در فرمانهاى پادشاه وى را بلد و جن نگاشته‌اند ، از ان ترسم كه بجانب دشمنان گريزد ، و فتنهء ديگر انگيزد ، دوم آنكه ، معترض را رسد كه بگويد ، چگونه سلطان كه وى را بدين نعت پست نام برد ، او را شايستهء دستگاه وزارت دانست ، و تا اين سخن بسمع پادشاه رسانيدند ، خاموش گشت ، و بر توقيعها علامت نهاد ، و عصر آن روز مرا بنزديك خواست ، و جمعى از خواص در محضر وى حضور داشتند ، و چنان رأى زده بودند كه پادشاه مرا بارّان فرستد ، تا عساكر پراكنده ، و طوايف تركمان را جمع آورم ، و بدرگاه گسيل دارم ، و چون رهى به خدمت برسيد ، پادشاه پرسيد ، چه مصلحت بينى ؟ ، گفتم ، فرمان سلطان راست ، فرمود رأى ما آنست كه كس بارّان روانه سازيم ، تا سپاهيان متفرّق و تركمانان را گرد اورد ، و بهنگام اجتماع آنان بجانب گنجه رويم ، و بر در شهر با ملعونان تاتار ، دست و پنجهء نرم كنيم ، و " ببينيم تا فتح و نصرت كراست " امّا اين مأمور ، شخصى بايد كه باقتضاى وقت ، باستمالت قلوب تركمان پردازد ، و بمال و خواسته طمع نورزد ، و درين باب بتركان ، كه پيرامون درگاهند ، واثق نيستم ، و چندان اين سخن تكرار كرد ، كه دانستم وى را اراده آنست ، كه من خود بدين كار دست زنم ، و برأى خويش بدين ورطهء خطر قدم نهم ، و چنان ميپنداشت ، كه من بدينكار راغب نباشم ، اينگاه عرضه داشتم ، كه خدمتگزاران و چاكران بافزار مانند ، گاه درست مانند ، و گاه بشكنند ، سپس فرمانها بنام خود نگاشتم ، و بامضاى پادشاه رسيد ، و شبانگاه بكوچيدم ، و بر جمعى از خانان و اميران و خيل تركمان بگذشتم ، و چون طايفهء از انان را بدرگاه ميفرستادم ، از كوهسار بنزديك دستهء ديگر ميرفتم ، و آنان را به خدمت ميخواندم ، و پس از روزى چند به حضرت بازگشتم ، و سپاهى آراسته با جمعيّت بسيار ديدم ، و چون تاتار مقيم ارّان ، از اجتماع لشگر پادشاه خبر يافتند ، باردوى بزرگ خويش در اوجان پيوستند ، و پيش ازين داستان ، تاتار بنزديك فخر الدّين حمزهء نيشابورى ، والى سلطان در بيلقان ، كس فرستاده ، وى را باطاعت دعوت كرده بودند ، و بهنگام نزول سلطان در وادى قرقاز ، فخر الدّين مذكور ، رسول مزبور " ظهير مرتد وزير يا تماس ملعون " را ، بدرگاه فرستاد ، تا پادشاه خبر تاتار از وى بپرسد ، سپس دربارهء وى رأيى زند و چون ظهير در زير بيرق بايستاد « 1 » سلطان مرا فرمود ، كه بنزديك وى روم ، و از مقدار سپاه اشقيا ، كه درين نوبت با جرماغون لعين روانه گشته‌اند ، خبر گيرم ، و بوى وعده دهم ،
هامش
( 1 ) : در متن " فلما وقف تحت الاعلام "