تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
بودند ، ازينرو سلطان بجانب ارّان بكوچيد ، و چون بنزديك قلعهء حيزان رسيد ، كس بنزديك شرف الملك فرستاده ، وى را بخواند ، و پيام داد ، كه تأخير ترا ، در ورود و حضور بدرگاه باعث چيست ؟ گوئى از سوابق كارهاى نابهنجار وى تغافل فرمود ، و چنان نمود كه سيئّات معلوم وزير ، بر حضرت سلطنت مجهول ، و پادشاه بمهمّات ديگر ، متوجّه و مشغول باشد ، و شرف الملك نادان ، در حال كفن بر گردن افكنده ، از قلعه فرود امد ، و بسى شگفتست كه اين مرد بسرعت ، و بىاعمال فكر و رؤيت ، صورت عصيان گرفت ، و از عواقب آن چشم بپوشيد ، و سپس به زودى باطاعت بازگرائيد ، و خود را در ورطهء شر ، و معرض خطر افكند ، و اگر هم اين شب بجاى خويش ميماند ، پادشاه كه از تعقيب تاتار آگاه بود ، بامداد بگاه از انجا كوچ ميكرد ، و چون شرف الملك به خدمت رسيد ، پادشاه وى را بخلاف معهود . بحضور در بزم شراب خواند ، و وى خشنود گشته چنان پنداشت ، كه آبروى وى افزوده ، و به خدمت شهريار مزيد تقرّب و احترام يافته است ، چو مرسوم نبود ، كه وزراى سلاطين اين خانواده « 1 » ، در مجلس سلطان باده آشامند ، اما هركس از تجربت بهره داشت ، دريافت كه اين پادشاه ازين پس ، وزارت بوى نسپارد ، و سلطان پس از آمدن شرف الملك ، همچنان راه ارّان در پيش گرفت ، و چون مهمّى روى ميداد ، وى را بمشورت نميخواست ، و در امور دولت بوى اعتماد نميفرمود .

رفتار شمس الدّين طغرائى به تبريز درين مدت

پيش ازين گفتيم ، كه شمس الدين طغرائى ، بر جان و مال تبريزيان امرى مطاع و حكمى نافذ داشت ، چو مردم آن سامان خانوادهء وى را ، هواخواه و محبّ صميم ، و بوجوب اطاعت اين دودمان معتقد بودند ، و چون هيبت سلطنت ، و شكوه دولت برفت ، و سرائر نفوس آشكار امد ، مردمان به خدمت وى پيوستند ، و پذيراى فرمان ، و مطيع امر و نهى وى گشتند ، سپس عامّهء تبريز را سوداى خلاف در سرافتاد ، و بانديشهء كينه‌جوئى و انتقام ، و تقرّب بتاتار ، قصد كشتن اتباع سلطان تصميم يافت ، و بهاء الدّين محمد بن بشيرياربك ، كه خود از جملهء عوام شمرده ميگشت ، و پادشاه پس از زوال دولت طغرائى و چند وزير ديگر ، وى را بوزارت آن ديار برگماشته بود ، بانجام اين امر با آنان موافقت نمود ، اما طغرائى نگذاشت ، و عوام را بشدّتى تمام از مفسدت‌جوئى بازداشت ، و فرومايگان و اوباش را ، بوجهى پسنديده ، از قتل و غارت منع فرمود ، تا روزى چنان اتفاق افتاد ،
هامش
( 1 ) : يعنى خوارزمشاهيان
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 196 | شهاب الدین نور الدین محمد زیدری نسوی / محمد علي ناصح