زدم ، و چون سلامت من مقدّر بود ، از نهر بگذشتم ، و بخارج بيلقان امدم ، و خبر يافتم كه شرف الملك با حرم و خزاين سلطان ، در انجاست ، و بانديشهء پرهيز از بلائى كه راه خلاص ندارد ، و جز رنج و پشيمانى سودى نيارد ، ملاقات وزير را مصلحت نديدم ، و جملهء خيل و متاعى كه در بيلقان داشتم ، نابوده پنداشتم ، و شبانروز راه پيمودم ، تا يكروز پيش از وصول تاتار ، بگنجه پيوستم ، اما برخى از اصحاب ديوان خلاف رأى گزيده ، درين موقع صحبت شرف الملك اختيار كردند ، و وى " كه بهنگام قوّت و غلبه ، و اشتعال آتش فتنهء تاتار ، مجاهرت بعصيان كرده بود " آنان را بند نهاد ، و بشكنجه و عذاب ازيشان مال خواست ، و اگر فضل و رحمت يزدان ، بظهور سلطان ، و نزول شرف الملك از قلعهء حيزان « 1 » ، تعلّق نيافته بود ، آنان سراسر عرضهء هلاك ، و همبستر خاك گشته بودند .
فرستادن پادشاه مجير الدّين يعقوب را بنزد برادرش ملك اشرف موسى
شهريار مجير الدين را ، بهنگام رفتن از تبريز بموغان ، بهمراه ببرد ، و با وى خو گرفت ، و در ايام اقامت موغان با وى به شكار برمينشست ، و هر روز از اوّل طلوع خورشيد جهانتاب تا هنگام غروب آفتاب ، بدين كار ميگذرانيد ، و شبانگاه وى را ببزم شراب ميخواند ، تا آنگاه كه تاتار بر پادشاه بتاخت ، و آن دو بگريختند ، و جان بسلامت بردند ، بدينگاه پادشاه مجير الدّين را گفت ، كه بليّت تاتار تنها مخصوص ما و كشور ما نباشد ، بلكه اگر زمانى بگذرد ، و اينان فرصت و مهلتى يابند ، بلاعام گردد ، و بقيت ممالك اسلام نيز در معرض خطر ايد ، و ترا بايد بنزديك ملك اشرف رفت ، و وى را آگاه ساخت ، كه اگر اين اتش بيش افروزد ، جهانى را بسوزد ، و رد اين طايفه ، و دفع اين حادثه را ، از اجتماع گزيرى نباشد ، و جز اتّفاق چارهء سودمند نيايد ، هيهات ، بيمارى را كه در كار چشم از جهان فرو بستنست ، از مداواى طبيب چه گشايد ، و جانى در كشاكش نزع افتاده ، و بر لب امده را ، از تعويذ و افسون چه روى نمايد ؟ و عجبتر آنكه پادشاه " ن "
مرهم بخواست ز انكه بتيغش بخست تن * ترياق جست ز انكه بكامش بريخت زهر
بارى ، مجير الدّين از خدمت جدا گشت ، و شهريار بهمراه وى كس فرستاد ، تا او را بشرف الملك برساند ، و شرف الملك را بفرمود ، تا با وى رسولى گسيل دارد ، و باقتضاى مصلحت حال ، فرستاده را پيغامى تلقين كند ، تا با ملك اشرف بازگويد ، اما شرف الملك كه
هامش
( 1 ) : كذا فى الاصل