تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
روى بآذربايجان اوردم ، و از كمينگاههاى حراميان حلبر " ؟ " و جولدز " ؟ " و جز آنان " ن "
عرصهء پرخطر كه پاى خيال * پىكنند از رهش بپيمايد ديو لاخى كه مر سليمان را * اندر ان ورطه ترجمان بايد
بگذشتم ، و هم درين سفر ، وزير مازندران ، نصرة الدّين ، برادر نظام الملك ناصر - الدّين محمد بن صالح ، با خواستهء مصحوب خويش از اموال آن ديار ، و صفى الدّين محمد طغرائى ، فرستادهء درگاه سلطان بتفتيش احوال آنسامان ، به من پيوستند ، و اتّفاق بر ان شد ، كه در سير بر سرعت افزائيم ، و از حركت نياسائيم ، و سر و تن از گرد راه ، جز گاه‌گاه ، نشوئيم ، تا بپاى پويه ، بتبريز به خدمت شهريار رسيديم ، و شمس تكريتى فرستادهء ملك اشرف نيز بدانجا بود ، و شهريار مرا بفرمود تا رسول الموت را با مال مصحوب ، بهنگام حضور تكريتى بدرگاه حاضر ارم ، من نيز فرمان بردم ، و خواستهء الموت در برابر جمع تقديم خدمت گشت ، و تكريتى هم حضور داشت ، و آنچه روى داد بديد و بشنيد .

وصول طلايهء تاتار بآذربايجان و رفتن سلطان از تبريز بموغان

پادشاه يكى از پهلوانان لشگر " يرغو " را بتحقيق خبر تاتار در عراق فرستاده بود ، و چون اين شخص بدشت شروان " بين زنجان و ابهر " رسيد ، بايزك تاتار مصادف گرديد ، و از چهارده تن همراهان وى كسى جان بدر نبرد ، و بتنها خود وى بگريخت ، و بتبريز بازگشت ، و ماجرا بازگفت ، و خود شهريار عقيدت داشت كه تاتار ، زمستان را در عراق بسر ارد ، و پيش از بهار بآذربايجان پاى نگذارد ، و خود را بدين گمان نادرست ، و انديشهء واهى نويد ميداد ، و چون پس از بازگشت از روم ، و پيش از جبر آن شكست ، و اصلاح نابسامانى لشگر ، اين خبر ناخوش بشنود ، تكريتى را وداع كرد ، و مختصّ الدّين فرزند شرف الدّين على نايب عراق را ، برسالت بهمراه وى فرستاد ، و خود از تبريز برامده ، شرف الملك و پردگيان و خويشان را هم بدان شهر گذاشت ، و اين حادثه وى را از تدبير امر حرم و عزيزان خويش ، و فرستادن آنان بيكى از دژهاى استوار بازداشت ، و تصوّر وى آن بود كه ديگر ديدار ايشان نبيند ، بارى ، با خواصّ خويش ، بعزم گرداوردن سپاه بشتابى تمام ، بموغان ، كه عساكر وى بدانجا پراكنده بودند ، روى اورد ، و بدين هنگام ، از همپيشگان رهى ، كسى جز من بهمراه نبرد ، و مجير الدّين يعقوب ، فرزند ملك عادل ، در اثناى طريق ملازم ركاب ، و مورد خطاب شهريار بود ، و چون مجير الدّين از برابر