همچنان روزگار به خدمت و اطاعت ميگذرانيد ، تا آنگاه كه پادشاه بطوغطاب امد ، اين شخص شبانه بگريخت ، و باخلاط نزد حاجب على اشرفى رفت ، و حاجب وى را گرامى داشته ، در كنف امان و رعايت جاى داد ، سپس او را بآذربايجان فرستاد ، و عزّ الدّين بجبال زنجان شد ، و راهزنى و تاراج كاروان پيشه ساخت ، و چون پادشاه مرا بعراق گسيل داشت ، توقيعى باستمالت قلب ، و رفع خوف و رعب وى صادر فرمود ، و در ان نوشته بود ، كه اگر اقامت در عراق خواهى ، نايب آن خطّه را فرمودهايم ، كه براى تو و كسان تو اقطاعى معين كند ، كه موجب خرسندى و رضاى تو گردد ، و مرا بفرمود كه چون بنزديك كوهسار زنجان رسى ، اين فرمان را بدست يكى از كسان خويش ، براى وى فرست ، و خود هرچند اين مرد ، پس از مبادرت بفساد ، و تجاهر بمخاصمت و عناد ، از ياوهگردى و بىسروسامانى ، و تحمل سختى و پريشانى ، و مواجهت خطر ، و رنج بيدارى و مشقت سفر ، ملالت يافته ، و طالب سكون و سلامت گشته بود ، چندانكه ازين پيش ، وى را به ترك خلاف ، موعظت گفتند ، و اندرز حكيمانه دادند " در سنگ خاره قطرهء باران اثر نكرد " اما درين بار ، كه اجل فرارسيد ، به حكم قضا بملطّفهء خرد ، كه در چشم خرد پيك مرگ مينمود ، فريب خورد ، و بگفتار فرستاده واثق گشت ، و ندانست كه
نشايد شد از خندهء شه دلير * نه خنده است دندان نمودن ز شير
بارى صلاح آن ديد ، كه چندى بجاى خويش نشيند ، و روى آسايش بيند ، ازينرو باصفهان شتافت ، و چون شهريار بنايب عراق نوشته بود ، كه اگر عزّ الدّين باصفهان ايد ، سر وى را بدرگاه فرستد ، شرف الدّين بفرمان رفتار كرد .
آمدن جهان پهلوان ازبك به اين از هند بعراق
ازين پيش ، ذكر جهان پهلوان ازبك به اين ، مقدّم سپاه سلطان در هند ، بگذشت ، و گفتيم ، كه چون پادشاه بخروج از هند عازم گشت ، اين مرد را بنيابت خويش ، در بلاد متصرف بدان اقليم بگذاشت ، و وى درين سالها بدان كشور مقيم بود ، و حسن سياست نمود ، و هيبت وى در قلوب متمكّن امد ، تا سپاه شمس الدّين ايلتمش ، كه از لاهور و دهلى ، تا در كشمير بتصرّف داشت ، قصد وى كردند ، و وى را از هند براندند . اينگاه وى بشوق خدمت سلطان روى بدرگاه نهاد ، و ديگر گماشتگان شهريار ، مانند حسن قرلق ملقّب بوفاملك و جز وى ، در خاك هند بماندند ، و بايلتمش پيوستند ، و جهان پهلوان ، بوقتى كه با شرف الدّين نايب عراق ، براى انجام امور الموت در قزوين بودم ، با هفتصد سوار از دست اجل گريخته ، و جان از عرصهء پيگار بدر برده ، بعراق رسيد ، و به من و نايب عراق