تجربت امتحان فرموده است ، آيا اتباع و اصحاب ما پس از گذار پادشاه از آب سند ، و بهنگام اقامت وى در خاك هند ، كه ضعف و پريشانحالى وى بنهايت رسيد ، به خدمت سلطان برنخاستند ؟ " و پس از انكه اين سخن بشهريار بازگفتم به خدمت آنان بوى در ان موقع معترف گشت " و مگر ما شهاب الدّين غورى را ، بطرفدارى و ولاى شاهنشاه نكشتيم ؟ من جواب دادم شهاب الدّين غورى ، شهرهاى شما را ويران كرد ، و خون جمعى از شما بريخت ، اينگاه انتقام را بقتل وى پرداختيد ، با اينهمه نشايد كه دادن خراج مقرّر بدين علل موقوف ماند ، سپس گفتند كه ، شرف الملك سالى ده هزار دينار از خراج مقرّر ما بكاسته است ، و سند اين دعوى را ، بخطّ من و امضاى شرف الملك حاضر اوردند ، من گفتم مال مال شهريار باشد ، و جز خطّ پادشاه اداى آن را بازنگيرد ، گفتند ، اطلاق اموال پادشاه ، يكسر بخطّ و فرمان شرف الملك صورت پذيرد ، و چون خواهد بىهيچ رادع ببخشد ، و انفاق كند ، تا آنجا كه اگر خواستهء سلطان را ، به مصرف شهوات نفس ، و تنآسايى خويش رساند ، بر وى منع و اعتراضى نباشد و چون چنينست چرا حكم وى در امرى كه بما تعلق دارد اجرا نشود ؟
و به آخر قرار بر ان شد ، كه بيست هزار دينار بدهند ، و در باب باقى خراج ، چندان مهلت يابند ، كه رأى شهريار را بازپرسند ، اينگاه بدان مبلغ ، زرغياثى غورى ، كه بهترين قسم زرركنى بشمارست ، بسنجيدند و تسليم كردند ، و هم درين مجلس ، سخنانى خصمانهتر و پرخاشاميزتر بر زبان رفت ، كه بباز گفت آن نياز نباشد ، و خود شرف الدّين نايب عراق ، از جانب خويش ، كمال الدّين مستوفى وزير سليمانشاه را ، كه بفصاحت بيان و طلاقت لسان اشتهار داشت ، در باب مهمّات عراق ، بهمراه من فرستاده بود ، و چون پس از استجازت ، اذن سخن بوى داده شد ، تكلّم نتوانست ، و چون بيرون امديم ، بوى گفتم ، تو خود همانى كه بودى ، بازماندن ترا از گفتار چه باعث گشت ، گفت آنكه با علاء الدّين سخن درشت گفتى ، و من بدين سبب دوچار بهت و دهشت گشتم ، و اين كسيست كه سرگردنان در پاى افكنده ، و گردن سران دستخوش تيغ ساخته است ، و خدا داند ، باور نداشتم كه از محضر وى سالم بدرائيم ، اما امر بخلاف تصور وى روى نمود ، و صاحب الموت مرا از ديگر فرستادگان شهريار ، بمزيد احترام و احسان ممتاز داشت ، و عطاى جزيل بخشيد ، و مضاعف معهود صله و خلعت ارزانى فرمود ، و گفت اين مردى صحيح باشد ، و نيكى دربارهء امثال وى ضايع نگردد ، و از جنس و نقد قريب سه هزار دينار " بدين صورت ، دو تشريف يعنى دو قباى اطلس ، و دو عرقچين ، و دو پوستين ، و دو فرجى ، ابرهء يكى اطلس و ديگرى ختائى ، و دو كمربند به وزن دويست دينار ، و هفتاد پارچه جامههاى گوناگون ، و دو اسب با زين و ساخت و سرافسار و طوق ، و هزار دينار زر ، و چهار سر اسب با غاشيه ، و يك قطار شتران بختى ، و سى خلعت براى كسان من " به من انعام داد ، و من خود ازين پيش ، در قلعهء خويش بخراسان ، خانقاهى ساخته بودم ، و درين سفر چنان انديشيدم ، كه از الموت
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 186
مساهمون: شهاب الدین نور الدین محمد زیدری نسوی
ص١٨٦