بياگاهانم ، و تو بىانتظار جواب بر پى فرستادهء من روى ، و اگر اين مسؤول را ، بر خلاف گمان من بپذيرند ، مطلوب حاصلست ، و گرنه ترا براى انجام امور رسالت ، توقّف نبايد كرد ، من نيز چنين كردم ، و با گماشتهء نايب عراق در امدم ، و خود قول وى درست نمود ، چو نخست اكابر دولت علاء الدّين بديدار من شتافتند ، و وزير عماد الدّين محتشم بنزديك من امد ، و خواست كه فحواى رسالت را براى وى شرح دهم ، تا بعرض خداوندگار خويش رساند ، و جواب ستاند ، من نپذيرفتم ، و چون سه روز بگذشت ، شبهنگام بر سر كوهى بلند ، علاء الدّين را ديدار كردم ، و وزير عماد الدّين محتشم ، بر دست راست وى نشسته بود ، و مرا بر دست چپ نشاندند ، و من با بيانى عتاباميز ، تقرير رسالت آغاز نهادم ، و در هر مبحث سخن ميگفتم ، وزير جواب ميداد ، و علاء الدّين سخنان وى فرا ميگرفت ، و بىكموبيش اعادت ميكرد . بارى ، يكى از مطالب ، درخواست خطبه بنام شهريار ، بشيوهء زمان شاهنشاه بود ، و چون ميدانستم ، كه باقامت رسم خطبهء شاهنشاه معترف نيايند ، از قاضى مجير الدّين كه هنوز حيات داشت ، و شاهنشاه وى را برسالت ، بنزد جلال الدّين حسن ، پدر اين علاء الدّين محمد ، فرستاده ، و فرموده بود ، تا خطبه بنام وى كند ، و وى فرمان پذيرفته ، نوشته گرفته بودم ، و چون خطّ قاضى به آنان بنمودم ، وى را دروغزن و باطلگوى خواندند ، و در باب خطبه گفتگو بسيار گشت ، و آنان جز بانكار سخنى بر زبان نياوردند ، امّا امر ظاهرتر از ان بود كه توان نهفت ، و از عهد شاهنشاه زمانى دراز نگذشته و هر مقيم و مسافر و زن و مرد ، و كوهپيماى و دشتنورد ، ميدانست ، كه آنان هر ساله صد هزار دينار زر ، بخزانهء شاهنشاه باج ميگزاردند ، ديگر آنكه ، بدر الدّين احمد ، از اتباع علاء الدّين ، برسالت وى ، بنزد تاتار بماوراء النهر شتافته بود ، و سلطان ارادهء آن داشت ، كه صاحب الموت ، شخص مذكور را به حضرت فرستد ، تا وى از كيفيّت رسالت خبر گيرد ، سپس دربارهء رسول رأيى زند ، و چون اين مطلب در ميان امد ، پاسخ دادند ، كه همانا شهريار ميداند ، كه ما را در جوار تاتار بلاديست ، و باحتراز از صدمت آنان بدان ديار ، با ايشان بضرورت مدارا بايد كرد ، و اگر بر سلطان محقّق شود ، كه بدين رسالت زيانى ، بدولت وى بازميگردد ، ما بزهكار باشيم ، و پيامرسان را گناهى نيست ، و پادشاه را بايد ، كه مفسدت اين امر بما بنمايد ، و ما را شرمسار سازد ، سپس بهرگونه خواهد ، بكيفر پردازد ، ديگر آنكه پادشاه ، بقيت خراجى را ، كه مقرّر بود بدرگاه وى فرستند ، به تمام و بىهيچ نقصان ، مطالبت ميفرمود ، درين باب گفتند كه امين الدّين رفيق خادم ، والى قلعهء فيروزكوه ، پانزده هزار دينار زر ، كه از قهستان بالموت ميآوردند ، از ما بستده است ، گفتم ، اين خواسته را امين الدّين ، پيش از انعقاد صلح ، و استقرار عهد و داد گرفته است ، گفتند ، ما كى مخالف اين دولت بوده ، و رسم دوستدارى و مؤالفت ، رعايت نكردهايم ، و خود شهريار ، ما را بهنگام قدرت و زبونى ، و سختى و سستى آزموده ، و بمحك
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 185
مساهمون: شهاب الدین نور الدین محمد زیدری نسوی
ص١٨٥