ذكر موجبات سفر من بعراق
از جمله آنكه ، رسولى فلك الدّين لقب ، از درگاه علاء الدّين صاحب الموت ، پس از تصرّف اخلاط به خدمت شهريار امد ، و بيست هزار دينار ، از خراج دو سالهء آنان را ، كه سالى سى هزار دينار بود ، با خود آورد ، و در اداى چهل هزار دينار باقى ، بحجّتى چند متمسّك گشت ، و من از حضرت فرمان يافتم ، كه بالموت روم و بقيّت مال بخواهم ، و نيز در قضيّتى چند با آنان عتاب اغازم . ديگر آنكه ، پس از انكه شهريار براى ديوان خلافت سوگند ياد كرد ، كه ملك جبال ، عماد الدّين پهلوان بن هزارسف ، و داراى ايوه ، شهاب الدّين سليمانشاه را ، از اولياى ديوان خلافت شمارد ، و بر آنان حكم نراند ، و ازيشان نصرت نجويد ، شرف الدّين نايب عراق ، بر اين كار انكار كرد ، و رأى آنكه پادشاه را بقبول اين مسؤول داشته بود ، خطا شمرد ، و در نظر شهريار چنان نمود ، كه اگر نه آن دو مطيع و فرمانپذير باشند ، ملك عراق بىمعارض نگردد ، ازينرو شهريار از كردهء خويش " كه باشارت شرف الملك صورت يافته بود " پشيمان گشت ، و چنان انديشيد كه آنان را بطاعت باز خواند ، اما چون پيش از انكه سرّ ضمير ايشان دريابد ، و مكنون قلب آنان را در رغبت به خدمت ، يا عدول از اطاعت حضرت سلطنت بداند ، نميخواست درين باب مكاتبت كند ، رأى وى آن شد كه معتمدى را " كه چون از جانب خويش به آنان نامه نويسد ، باور دارند ، و درست و راست شمارند " باصفهان فرستد ، و درين باب قرعهء اختيار بنام من افتاد ، بدين سبب مرا بعراق گسيل داشت و بفرمود ، كه نخست باصفهان شوم ، و بنزد نايب عراق روم ، و هم از انجا بملك جبال و داراى ايوه نامه نويسم ، اگر به خدمت راغب ايند ، و طريق انقياد پيمايند ، از ان دو و صاحب يزد ، جمعى بدرقه خواهم ، و بهمراه آنان و نايب عراق بقزوين رهسپار گردم ، سپس خود بالموت شتابم ، و از علاء الدّين اقامت رسم خطبه ، و دادن خراج بازمانده طلبم ، و اگر در اداى بقيّت مال تعلّل آغازد ، لشگر سلطانى ببلاد وى در ايد ، و در ان ديار ، از تاراج و سوختن و كشتن ، چيزى بر جاى نگذارد ، و من بناخواه ، روى به سفر اوردم ، و چون بقزوين پاى نهادم ، يكى از حاجبان شرف الدّين نايب عراق باستقبال امد ، و از جانب مهتر خويش نامهء آورد ، كه بعامّهء نايبان خود بشهرهاى سر راه ، در معنى اكرام و ضيافت من نوشته بود ، و آنان دستور وى بجاى اوردند ، و باقتضاى شيوهء مروّت ، در ميهماندارى و تكريم مبالغت كردند ، و الحق شرف الدّين مذكور ، برادى از صدور زمان خويش پيش ، و جوانمردى وى از بزرگان عصر بيش بود ، و بهنگام نزول بده سين ، يك منزلى اصفهان ، يكى از حجّاب نايب عراق بيامد ، و به من اشارت كرد ، كه چندان توقف كنم ، كه وى و بزرگان و عامّهء اهل شهر ، مهيّاى استقبال شوند ، من نپذيرفتم ، و برنشسته ، همچنان بشتاب راه ميپيمودم ، ناگاه يكى از كسان وى