هجوم تاتار حايلى مانع و سدّى سديد باشد ، و شكستى كه بمرگ پدر وى بر حوزهء دين و شرع رسيده است ، بر ما مستور نيست ، و ما ضعف اين سلطان را زبونى اسلام ، و زيان وى را ضرر همگان دانيم ، و تو خود كه نيك و بد روزگار ديده ، و شيرين و تلخ دهر چشيده ، و سود از زيان شناختهء ، چرا پادشاه را بسلوك طريق مستقيم ، و راه فلاح نميخوانى ، و بحصول الفت و استقرار رابطهء وحدت باز نميدارى ، و بجمع كلمه كه در آغاز و پايان سودمند ، و برضاى يزدان نزديك و مقرون باشد ، دعوت و تحريض نميكنى ، و من اينك از جانب سلطان علاء الدّين كيقباد ، و برادرم ملك كامل ، متعهّدم ، كه بپايمردى و دستيارى ، و صفاى نيّت ، در حال حضور و غيبت ، رضاى خاطر سلطان را بدست ارند ، و آن كنند ، كه عارضهء وحشت از ميان برگيرد ، و آثار دو سوئى و اختلاف را محو و نابود سازد . و خود بسماحت و لطف طبع خداداد ، و حسن نيت و نيكو نهادى ، و كرم فطرى كه بدان از اقران امتياز داشت ، بدين سخنان و امثال آن ، اصلاح ذات البين خواست ، و اين رسالت موقعى سخت نيكو يافت ، و شهريار بدان اعتماد فرمود ، و رسولان در كار امدند ، تا صلح انجام پذيرفت ، و آخرين رسول ملك اشرف در اتمام صلح ، شمس تكريتى بود ، و من پس از فصل امورى چند ، كه اتمام آن را از جانب شهريار بر عهده داشتم از اخلاط « 1 » بازگشته بودم ، و تكريتى را در تبريز ديدم ، و بدينگاه سلطان بوساطت وى ، برفع تعرّض از اخلاط و نواحى آن ، براى ملك اشرف قسم خورده بود ، ولى در ياد كردن سوگند ، دربارهء علاء الدّين كيقباد تعلّل ميكرد ، و بحصول اين مقصود ، اقامت تكريتى به طول انجاميد ، و يك ماه بگذشت ، و پادشاه همچنان از اجابت اين مسؤول سر باز ميزد ، و در ابا و امتناع اصرار ميورزيد ، و تكريتى را ميگفت ، براى شما بدانچه خواستيد سوگند ياد كردم ، مرا با صاحب روم به حال خود گذاريد ، و تكريتى مراجعه ميكرد ، و پادشاه نميپذيرفت ، اما چون خبر وصول تاتار بعراق متواتر گشت ، براى داراى روم نيز سوگند خورد ، كه ببلاد وى آسيب نرساند ، و ازين پيش پادشاه ، بهنگام سوگند خوردن برفع تعرّض از اخلاط و نواحى آن ، سرمارى را بدين سبب كه در زمان قديم ، از اعمال آذربايجان شمرده ميگشت ، در شمار نياورد و تكريتى بدرخواست صرف نظر از ان ديار ، بسلطان الحاح مينمود ، چو داراى آنجا ، به قصد خلاص از تكاليف و تحكّمات شرف الملك ، بدرگاه ملك اشرف پيوسته بود به آخر سلطان بپذيرفت كه از سرمارى دست بدارد ، به شرط آنكه بموجب توقيع ، آن ديار را بملك اشرف بازگذارد ، و تكريتى رضا داد ، و چون منشور بوى داده شد ، بدرگاه حاضر امد ، و در برابر پادشاه زمين خدمت ببوسيد .
هامش
( 1 ) : در اصل " و كنت قد رجعت من خلاط . . . "