شنيدند گردان و روئينتنان * پيام اجل از زبان سنان
ز پشت يلان نيزه كردى گذر * براوردى از سينه در حال سر
و سپاه روم ، رهسپار هزيمت و دستخوش هلاك گشت ، و خود ملك مظفّر شهاب الدّين غازى فرزند ملك عادل ، مرا حكايت كرد ، كه چون بسلطان علاء الدّين كيقباد پيوستيم ، ميگفت اين سپاه كه ميبينيد ، از ان عساكر نيستند كه در پيگار دشمن اعتماد را شايند ، و همانا مردان كار و دليران كارزار ، كه پشت و پناه و تكيهگاه منند ، لشگر شرق باشند ، و هماكنون برسند ، و چون خبر ناخوش شكست آنان بشنيد ، خوددارى نتوانست ، و شكيب نيارست ، و دوچار قلق و اضطراب امد ، و دستش در كار سست و دلش سرد شد ، و عزم آن كرد كه بازگردد ، و تنها بحفظ دربندهاى سر راه همّت گمارد ، ما وى را دل داديم ، و بر ثبات و پايدارى تحريض كرديم ، تا سكون نفس يافت ، و بانديشهء استعداد مصاف ، از يكديگر جدا گشتيم ، و گمان نميبردم كه سپاه جلالى به زودى بيايند ، و ازين معنى غافل بوديم ، روز ديگر بناگاه لشگريان پادشاه ، دستهدسته و پياپى فرارسيدند ، اما چون ميرسيدند ، بر جاى درنگ ميكردند ، و اگر برفور بجنگ ميشتافتند ، كارزار ، و مقاومت مشكل و چاره دشوار ميگشت ، اينگاه برنشستيم ، و روى به ترتيب سپاه اورديم " خلاصه چون دو لشگر بمحاربت پرداختند ، ميمنهء سلطان بر ميسرهء مخالفان پيروز امد ، و تلّى را كه بر ان برامده بودند ، از انان بستد ، اينگاه طايفهء ديگر از لشگر بر پى شتافتند ، و دست راست عسكر شهريار را ، از تل بر دشت افكندند ، و بر آنان حملههاى پياپى اوردند ، و لشگريان پادشاه ، هجوم خصم را تاب نياورده ، چون آهوانى كه صولت شير ژيان ، يا حملهء گرگ درنده بينند ، بگريختند ، و خود دشمنان در اغاز ، گريز سپاه سلطانى را باور نميداشتند ، و آن را حيلت جنگى ميپنداشتند ، تا آنگاه كه شكست درست ، و هزيمت محقّق گشت ، و گروهى بسيار گرفتار اسارت شدند ، و سپاه خصم غنيمت فراوان يافت ، و لشگر جلالى را زبون ساخت ، و روى بتعقيب گريختگان نهاد ، و همچنان تا آنگاه كه خورشيد به مغرب فرو شد ، و گلگونهء باختر برامد ، در بيغولههائى كه كس نشان آن نمينمود ، و پاى آدمى و سمّ ستور آن را در ننوشته ، و بر ان نگذشته بود ، نيزهء فراخ ناى از خون آنان سيراب ميگشت ، و تيغ آهنين روى ، بتاراج روان ايشان دست مييافت ، و جمعى از انان ، از تعقيب سپاه ترك و عرب و سرعت فرار در درهء افتادند ، و جان بدادند ، و الغ خان و اطلس ملك ، و عدهء از مفردان اسير گشتند ، و سلطان علاء الدّين داراى روم ، بفرمود ، تا آنان را گردن زدند ، صاحب ارزن الروم نيز ، پس از انكه سپاه مخالف پيرامون وى فراگرفتند ، و وى در دفاع و قتال ، غايت مجهود بنمود گرفتار شد ، و وى را بند بر نهاده بر استرى سوار كردند ، و بنزديك خصم بردند ، و بدينگاه ساغر مرگ بنوشيد ، و روزگار حياتش بپايان رسيد ، مظلوم كشته گشت ، و در تنگناى خاك جاى گزيد ، آرى از حوادث روزگار ، و مكايد سپهر غدّار