تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
كه ملوك شام و روم بر خلاف شهريار متّفق گشته‌اند ، و بايد پيش از انكه اجتماع كنند ، و مادّهء فتنه قوت گيرد ، و كار دشوار گردد ، بر آنان شتافت ، و خود مبادرت بپيگار ، در حال تفرّق آنان ، پيش ازينكه فراهم ايند ، و مستعدّ كارزار شوند ، به از ان باشد كه آنان را در اتمام عزيمت اجتماع ، به حال خود نهند ، و پادشاه رأى وى تصويب فرمود ، و نيكخواهى وى بدانست ، و بر ان همداستان امدند كه ركن الدّين هم بهنگام بجانب ارزن الرّوم شتابد ، و خود را آمادهء كارزار سازد ، و پادشاه پس از پنج روز ، با سپاهيان خود بكوچد ، و بنواحى خرتبرت شوند ، و در انجا ساكن گشته ، منتظر حركت عساكر شام و روم باشند ، تا هريك از ان دو سپاه پيشتر جنبش آغازد ، سر راه بر وى بگيرند ، و نگذارند كه بلشگر ديگر پيوندد ، و چون سلطان انجام اين رأى را مصمّم داشت ، مرا بخواست و فرمود ، براى برادرم ركن الدّين بتمليك دو ناحيت كعين " ؟ " و خرشين " ؟ " از اعمال خرتبرت " منشورى نويس ، من بنوشتم و بسلطان دادم ، وى بر ان علامت نهاد ، و ركن الدّين برخاست ، و دست پادشاه ببوسيد ، و همان وقت وى را وداع كرد ، و برنشست و برفت ، و شهريار بدست چاووشان ، و پهلوانان ، بنزديك لشگر سالاران خويش ، خدنگهاى سرخ رنگ بفرستاد ، و امر به اجتماع آنان فرمود " و چون ملوك خوارزمشاهى خواهند ، كه سپاه بسيج حرب سازند ، و فراهم ايند ، اين علامت به كار برند " بارى شهريار بجانب خرتبرت روانه شد ، و بانتظار اجتماع لشگر در انجا بماند ، و هم بدان خطّه سخت بيمار گشت ، و بر بستر افتاد ، و از بهبود نوميد امد . و اميران و خانان برسم معهود ، در ايام بيمارى وى بدرگاه حاضر ميشدند ، و مهيّاى آن بودند ، كه اگر خبر مرگ پادشاه بشنوند ، هريك بناحيت و طرفى از ممالك سلطانى روند ، و بر ان دست تملّك گشايند ، و بدين هنگام ، نامه‌هاى صاحب ارزن الرّوم ، بتحريض شهريار بر حركت ، و اخبار از عزيمت سپاه روم و شام به قصد اجتماع ، پياپى به حضرت ميرسيد ، و پادشاه از مطالعت و وقوف بر ان مشغول بود ، و چون مرض خفّت يافت ، و بصحّت گرائيد ، مداومت بر سوء تدبير را ، پس از پيوستن دو سپاه پاى در ركاب آورد ، و چه نيكو گفته‌اند " ن "
اگر ز دولت و اقبال بهره دارد مرد * فراهم ايد هرچيز خواهد از هر سوى ولى بناكام از هر مراد ماند باز * نعوذ باللّه اگر بخت ازو بتابد روى
القصه ، شهريار شرف الملك را با خيل وى و سپاه عراق ، بمحاصرت منازجرد ، و تكين مقطع خوى را ، بربركرى گذاشت ، و از راه بىمبالاتى و ناپروائى ، جمعى از سپاهيان ارانى و آذربايجانى ، و عراقى و مازندرانى را كه ازين پيش ، اجازت بازگشت ، به وطن خود داده بود ، احضار نفرمود ، و بىهيچ درنگ و انتظار ، منازل درنوشت ، و بر مراحل بگذشت ، و اوتر خان را با دو هزار سوار ، برسم يزك پيشاپيش بفرستاد ، و وى درياسى چمن بلشگر ارزنجان و خرتبرت بازخورد ، و سپاه سلطان دست بنيزه برد " ن "