منست ، و زمينى باير بوده است ، كه اسلاف من بعمارت آن كوشيدهاند ، راى تو درين باب چيست ؟ گفتم ، تو باندازهء توان ، و حدّ طاقت خود بسلطان خدمت كردهء ، و مرا شك نباشد كه پادشاه از تو خشنودست ، و ترا به چشم عنايت مينگرد ، و اگر خانه و خاندان خويش محفوظ خواهى ، آنجا را براى خويش بخواه ، چو شهريار اين مطلب رد نكند ، وى زمانى دراز خاموش ماند ، سپس گفت ، هيچچيز ، جز رعايت سوابق حقوقى كه شرف الدّين از دره بر من ثابت دارد ، مرا ازين تقاضا بازندارد ، چو وى مانند پدر مهربان و والد شفيق ، بتربيت من همّت گماشته ، و رنج برده است ، با اينهمه ، يك امشب درين كار ژرف بنگرم ، و بگام خرد طريق انديشه بسپرم ، و بامدادان ترا ، از نتيجهء فكر خويش خبر دهم ، اينگاه از يكديگر جدا شديم ، و فردا بامداد ، خود بنزد من امد ، بدين امر طالب و راغب ، دنيا وى را فريفته ، و رعايت حقوق از ياد برده ، و بيمهرى و حقناشناسى اموخته ، و چون ميدانستم كه مقصود ، جز به تحصيل رضاى شرف الملك انجام نپذيرد ، وى را بدين امر اشارت كردم ، و وى از راه كار درامد ، و بخطّ خويش سند سپرد ، كه بهنگام تملك سرمارى ، ده هزار دينار زر پرپره ، بخزانهء شرف الملك فرستد ، و وزير روى مساعدت نمود ، و بحضور سلطان شد ، من نيز بهمراه وى برفتم ، و آن كار براورديم ، و بتفويض سرمارى و نواحى و قلاع آن باقطاع بحسام الدّين خضر ، فرمان صادر گشت ، بدين شرط كه گرفتن شرف الدّين از دره ، و فرزندش حسام الدّين عيسى را ، حيلتى انديشد ، و حسام الدّين مذكور ، از درگاه شهريار دور گشته ، باقطاع قديم خويش " غيق " برفت . و اتّفاق چنان افتاد ، كه پادشاه پس از روزى چند از رفتن وى ، مرا بانجام بعضى مهمّات بعراق فرستاد ، و وى را در غيق بديدم ، مرا بمهمان خواند ، و نيكو ضيافت كرد ، و اسب و استرى چند . بامتاع و مملوكى ، و بازى ، به من پيشكش ساخت ، و چنان گفت ، كه شرف الدّين و پسرش را ، بنام حضور در ختنهسوران اولاد خود ، نزد خويش خواستهام ، و حاضر نگشتهاند ، و اتمام امر را تنها دستيارى و مساعدت تو ميبايد ، و من خود ديدم كه كسان شرف الملك ، بىانصافى و تجاهل روا داشته ، با قبض وصول نزد وى ميآمدند ، و وى از بابت مبلغى ، كه دادن آن را پس از تملّك سرمارى بر عهده گرفته ، هرچه در ان قبوض نوشته بود ، ميپرداخت ، بارى من ، يكى از كسان خويش را ، بنزديك شرف الدّين و فرزندش فرستاده ، پيغام دادم ، كه بسبب قصور و تهاون شما ، در خدمت و نصرت حضرت سلطنت ، نيت پادشاه دربارهء شما منحرف گشته است ، و من خود با امير حسام الدّين خضر گفتهام ، كه بتلافى آن خطا چه بايد كرد ، بنزد وى حاضر شويد ، و آنچه بوى تلقين كردهام ، بشنويد ، و مصلحت را ، آن كنيد كه سلطان بر سر رضا آيد اينگاه خود بجانب عراق بكوچيدم ، و آنان چون رسالت من گوش كردند ، حاضر گشتند ، و حسام الدّين آن دو را بگرفت ، و سرمارى را مالك امد ، و اين خبر در تبريز به من رسيد .
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 177
مساهمون: شهاب الدین نور الدین محمد زیدری نسوی
ص١٧٧