خواست . كه طغراى منشور را ، چون طغراى توقيعات شاهنشاه " السّلطان ظل اللّه فى الارض ابو الفتح محمد بن السّلطان الاعظم تكش برهان امير المؤمنين " نويسد ، وى روى رضا ننمود ، و انكار كرده فرمود ، هر وقت بسپاه و گنجينه ، مانند يكى از بزرگان مماليك سلطان ماضى شوم ، ترا بدين كار اجازت دهم ، و من باستماع اين سخن ، شرمسار گشتم و خموشى گزيدم ، و الحق شهريار درست گفت ، چو عشرى از عظمت شان شاهنشاه نداشت ، و در عرصهء مفاخرت بگرد وى نميرسيد .
كارهاى شهريار در اخلاط پس از تصرّف و نهب و اقطاع نواحى آن
پادشاه پس از تصرّف اخلاط و يغماى آن ناحيت ، بعمارت آن شهر و جمع تفرقه ، و جبر آن كسر مايل ، و از نهب و تخريب آن جايگاه پشيمان گشت ، اما " ن "
ز بيداد چون گشت ملكى خراب * پرند اور از خون خلقى خضاب
نه آرد اسف در تن مرده جان * نه ويرانى آباد گردد بدان
بدينروى چهار هزار دينار از خزانه بداد ، تا ويرانى كه از صدمت منجنيق ، بباروى شهر رسيده بود ، مرمّت كنند ، و هرچه زودتر آن شكست درستى پذيرفت ، و صورت عمارت گرفت ، و اعمال اخلاط باقطاع بخانان و اميران تفويض گشت ، و اور خان اقطاع سرمارى را استدعا كرد ، و شهريار بسبب خشمى كه بر شرف الدّين از دره ، صاحب آنجايگاه داشت ، مسؤول اور خان بپذيرفت ، و باعث اين امر آنكه ، شرف الدّين مذكور ، در وظايف خدمت ، تهاون روا داشته ، و در اداى فريضهء ملازمت درگاه ، بهنگام حصار اخلاط ، قصور ورزيده بود ، بدين معنى كه در آغاز محاصرت آن بلد ، به خدمت حاضر گشت ، لكن چند روز بيش نگذشت ، كه از حضرت سلطنت ، اذن انصراف طلبيد ، و پادشاه با انكارى عيان ، و سخطى نهان ، وى را اجازت داد ، و چون وى برفت ، پسر عمّ خويش حسام الدّين خضر را ، در مدت حصار بجاى خود نهاد ، و حسام الدّين به شهر ارجيش رفته ، آن شهر را محاصرت كرد ، و مردم آنجا را بطاعت خواند ، و آنان پيش از استيلاى سلطان بر اخلاط ، سر بر خط فرمان نهادند ، و سپاهيان شهريار ، در ايام مضيقت و قحط ، خواربار از انجا آوردند ، و اين خدمت در حضرت سلطنت پسنديده افتاد ، و چون پادشاه باقطاع سرمارى باور خان فرمان داد ، من ، از انكه با حسام الدّين خضر ، روابط يگانگى و اتّحاد ، و علاقهء محبّت و داد ، استوار داشتم ، تنگدل گشتم ، و آن روز در نوشتن توقيع اور خان ، دفع وقت كردم ، و بهنگام بازگشت از ديوان ، بر حسام الدّين بگذشتم ، و او را از ماجرا آگاه ساختم ، سخت از جاى بشد ، و نزديك بود از حزن و اندوه بگريد ، و گفت ، سرمارى گورستان پدران