تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
و عزّ الدّين بفرمان بنوشت ، و حكّام مذكور ، همچنان از تسليم سر باز زدند ، و چون شهريار از حصول غرض بدين مكاتبت مأيوس امد ، عزّ الدّين را بگرفت ، و بند نهاد ، و چون عزّ الدّين مذكور ، ازين پيش پادشاه را دشنام ميگفت ، و با سلطان ، در نواختن نوبت ذو القرنين بشيوهء شاهنشاه ، رقابت ميكرد ، شهريار كينهء وى در دل داشت ، بارى وى بقلعهء دزمار فرستاده شد ، و محبوس بماند ، و آنگاه كه پادشاه ، با حالى پريشان ، و وضعى نابسامان از روم بازگشت ، و فرستادگان ملك اشرف ، بتقاضاى آشتى و مصالحت پاى در ميان گذاشتند ، شفاى نفس را بفرمود ، كه ايبك را هم در زندان ، بكشتند ، تا رسولان را بدرخواست رهائى و آزادى وى ، مجال سخن نباشد ، اما حسام الدّين قيمرى را ، در خانهء خويش در اخلاط ، بىقيدوبند بازداشتند ، و وى روزى از موكّلان اجازت طلبيد ، كه بحرمسرا رود ، و چون اذن يافت بدرون شد ، و محافظان بر در نشستند ، و خود ياران وى ازين پيش پشت ديوار خانه را شكافته ، و براى وى اسبى حاضر كرده بودند ، و وى بدين فرصت برنشست و بنزديك ملك اشرف گريخت ، و پس از فرار وى اسد بن عبد اللّه مهرانى بقتل رسيد ، اما حسام الدّين طغرل ، صاحب ارزن ديار بكر ، بوسيلت نگاهبان خويش ، از شهريار درخواست كه ، يكى از معتمدان درگاه را ، بنزديك وى فرستد ، تا با او سخنى گويد ، و پادشاه مرا بفرمود تا بنزد وى روم ، و چون ملاقات روى داد ، حسام الدّين مرا گفت " از من در بر پادشاه زمين خدمت ببوس و بگوى ، كه من شخصى غريب از مردم خاور باشم ، و گردش روزگار پيشينيان مرا بدين ديار افكنده است ، و من سلامت خويش را ، با اين قوم " يعنى ملوك آل ايّوب " بهرگونه مدارا كردم ، و درين تيره‌شب چشم به راه داشتم ، كه صبح پيروزى از طرف شرق برايد ، و چون روز شد ، و خورشيد بدرخشيد ، و گيتى روشن گشت ، جايگاه من همچنان تاريك ماند و خود مرا بارزن ، برادرزادهء كم خرد ، و سبكسار و نادرست راى باشد ، و از ان ترسم ، كه چون خبر بيمهرى سلطان به من شنود ، خانه و بنگاه مرا به كمتر بها بفروشد ، و اگر شهريار ، انديشهء آن دارد ، كه دارائى مرا بستاند ، وى را از ديگران اولى شناسم ، بدانجا كس فرستد ، و پيش از انكه دشمن مجال يابد ، و امرى كه تلافى آن دشوار ايد ، واقع گردد ، هرچه هست بدست كند ، و گرنه بفرمايد ، تا بدلجوئى من منشورى نويسند ، و در ان ياد كنند ، كه ارزن و اعمال آن ، همچنان بر متصرّف مقرّر باشد ، و چون رايات سلطانى بر ان حدود سايه گسترد ، نواحى مجاور آن نيز بوى ارزانى گردد ، و چون شرح مقالت و تفصيل رسالت ، بشهريار گفتم ، مسؤول وى پذيرفته ، بفرمود تا دست از وى بازدارند ، و وى هر روز بهنگام بار عام ، بمجلس شاه حاضر ميآمد ، و پيش مجير الدّين و تقى الدّين ميايستاد ، سپس پادشاه وى را خلعتى كامل بخشيده ، بارزن بازگردانيد ، و بتقرير آن ناحيت بر وى توقيع صادر كرد ، القصّه چون شهريار اخلاط را مالك امد ، و فرمان چنان شد ، كه به همه شهرها و ممالك سلطانى ، فتحنامه فرستند ، رهى از وى اجازت