تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
مجير الدّين و تقى الدّين فرزندان ملك عادل ابو بكر بن ايوب ، بقلعهء درونى شهر پناهيدند ، و خود شهريار را انديشهء آن بود ، كه اخلاط از دستبرد تالان محفوظ ماند ، اما خانان و اميران ، كه بجمع مال ، از رهگذار غارت حرص و شرهى تمام داشتند ، به خدمت حاضر امده گفتند ، كه طول مدت حصار موجب ضعف سپاه شهريار ، و تلف گشتن اسب و دواب آنان گشته است ، و اگر پادشاه آنان را از يغما منع فرمايد ، بسبب ضعف از مواجهه با دشمنان عاجز ايند ، و اين گونه فسانه و افسون ، در سلطان اثر كرده ، آنان را در تاراج آزاد نهاد ، و سپاه سه روز پياپى دست بغارت اخلاط گشودند ، و اين خود تيره‌روزى و بيچارگى اخلاطيان را ، سببى ديگر گشته ، بر داغ نخستين داغى ديگر افزود ، و زخم درست ناشده را ، نمكى تازه پاشيد ، و لشگر دفاين و خزاين اخلاطيان را بشكنجه براوردند ، و بر هريك از انان دست يافتند ، وى را بانواع عذاب مبتلا ساختند ، و هرچند اين خبر شايع ، كه پادشاه بقتل اهل اخلاط فرمان داد ، تا بر ان مستولى گشت ، درست نباشد ، اما جمعى كثير از انان بقحط و غلا بمردند ، و گروهى بسيار بعقوبت جان سپردند ، از ان پس مجير الدّين و تقى الدّين از قلعه فرود امدند ، و براى عزّ الدّين ايبك زنهار خواستند ، و وى از سلطان امان يافته ، روز ديگر به خدمت رسيد ، و چون پادشاه بر عزّ الدّين خشم داشت ، و اهانت وى ميخواست ، او را اجازت دستبوس نداد ، و پس از مراجعات ، اذن پايبوس بخشيد ، و يكى از تركان كه هوادار وى بود ، پادشاه را گفت " چگونه مجير الدّين و تقى الدّين ، كه مطيع فرمان ، و تابع حكم عزّ الدّين ايبك بوده‌اند ، بشرف دستبوس سرافراز گشته‌اند ، و عزّ الدّين ازين سعادت محروم مانده است ؟ " سلطان پاسخ داد كه تعلّق و ميل خاطر ملك اشرف بعزّ الدّين ، باعث شده است كه برادران خويش را فرمانبردار وى سازد ، لكن چون ما را بوى مهرى نيست ، امور را باصول خويش بازگردانيم ، و هركس را بميل خود گذاريم ، بارى آنان هر روز بصف بار حاضر گشته ، مجير الدّين و تقى الدّين مينشستند ، و عزّ الدّين ميايستاد ، سپس علم الدّين سنجر ، امير جاندار ملك اشرف موسى ، از حبس ، بوسيلت نگاهبان خويش ، بسلطان پيغام داد ، كه شنيده‌ام ، شهريار سپاهيان خود را دسته‌دسته بمحاصرت توابع اخلاط ، مانند بركرى و منازجرد ، و بدليس و ولاشجرد ، و وان و وسطان و جز آن ، ميفرستد ، و خود بدين تكلّف و زحمت ، و تحمّل رنج و مؤونت ، حاجت نباشد ، چو در ميان عزّ الدّين ايبك ، و هريك از واليان آن اطراف نشانه‌ايست ، كه اگر آن را بسلطان دهد ، بىهيچ مشقّت و تعب ، آن نواحى را مالك ايد ، و وى تاكنون با آنان مكاتبه كند ، و ايشان را بشجاعت و ثبات خواند ، و كار شهريار را خرد و سرسرى داند ، و حكام مذكور را ، به حركت عساكر شام وعده و نويد دهد ، و شهريار سخن وى قبول كرده ، آن علامات را از عزّ الدّين ايبك بخواست ، و وى منكر گشت ، پادشاه نپذيرفته ، وى را بر ان داشت ، كه به آنان نامه نويسد ، تا آن نواحى را تسليم كنند ،