داشت ، چنان انديشيد ، كه آنان را بصحبت سختروئى ، كه مجامله و مدارا نشناسد ، مبتلا سازد ، و ازينرو قرعهء اختيار وى ، در تفويض رتبهء صاحبديوانى ، بر جمال على مرقوم افتاد ، و بحقيقت منصب سرورى با آزرم ، بدرندهخوئى بيشرم بازگذاشت ، و بر جاى ستارهء فروزان ، آتش سوزان بنشاند ، و خود كردار اين مرد ، چندان باعث آزار ، و موجب حيرت و اعتراض همگان امد ، كه هريك از ارباب ديوان ، با آنكه ازين پيش ، در تحصيل منصب مالها صرف ميكردند ، بروزگار وى مبلغى هنگفت ميدادند ، تا از خدمت معاف ايند ، و جمال مذكور ، هنرنمائى را ، بمنع حقوق و مواجب و حبس رواتب و مستمرّى اين و آن ، و قطع عطايائى كه از دير زمان در كار بود ، بپرداخت ، و خود جزين لياقت و كفايتى نداشت ، آرى هر ناكس اهل خامه و نامه ، و در خورد شغل كتابت نباشد ، و ركوى جايگاه مشگ نسزد ، و از هر سفوف روشنى چشم نخيزد ، و خردمند عقد گوهر بخيره بر گردن خوك نبندد ، و تيغ به كف كور دادن ، و قلم در دست ستمپيشگان غدّار نهادن نپسندد " ن "
انوشيروان گشت چون شهريار * فرومايگان را نفرمود كار
نكو كرد تدبير ملك و نهشت * قلم در كف سفلهء بدسرشت
كه گر بر كشد سفله را پادشاه * شود حال آزادگان زو تباه
و نخستين نشانهء بيشرمى ، و نمودار پستى نهاد و بىآزرمى ، كه از وى ديده شد ، اين بود ، كه چون حاجبان وى را بديوان اوردند ، تا بجاى صاحبديوان نشانند ، اتفاق را شمس الدّين طغرائى ، در ديوانخانه ، بسلام شرف الملك حضور يافته ، و در پهلوى وى نشسته بود ، و آنگاه كه جمال وارد گشت ، دست شمس الدّين بگرفت ، و او را از وزير دور ساخت ، و در ميان آن دو بنشست ، طغرائى گفت ، مگر شرم نميدارى ، وى گفت اين منصب منست ، و هركه در ان مرا معارضت كند ، تا پاى جان دست از وى برندارم . ديگر آنكه ، وزير علاء الدّين داراى الموت را بدرگاه اسير اوردند ، بدين تفصيل كه وى ، براى درويدن و ذخيرت نهادن علف براى زمستان ، بمعمول هر سال با رعيّت بيگار بكوهسار مشرف بر قزوين آمده بود ، و چون اميران عراق ، تغيّر رأى سلطان را دربارهء اسمعيليان ، از هنگام خلف وعد آنان ، در اعادت غياث الدّين بدرگاه ، ميدانستند ، بهاء الدّين سكر مقطع ساوه بدان كوهسار شتافت ، و بر وزير حمله برده ، وى را اسير ساخت ، و باخلاط فرستاد . و او را بقلعهء دزمار برده ، حبس كردند ، و پس از چهار ماه كشته گشت ، و دست قضا نامهء عمرش درنوشت ، ديگر آنكه ، چندى پيش ، داراى روم سلطان علاء الدّين كيقباد بن كيخسرو ، شمس الدّين التون ابه چاشنىگير ، و كمال الدّين كاميار بن اسحق قاضى ارزنگان را ، با ارمغانهائى ، از ان جمله سى استر از اطلس و ختائى و قندز و سمور و جز آن گرانبار ، و سى يا بيست مملوك با مركوب و برگ و ساز و صد اسب ، و پنجاه استر پالان كرده ، بتحفهء درگاه ، و براى جلب رضا و خشنودى پادشاه ، به حضرت سلطنت روانه داشته