تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
اخلاط ، وى را بر ان داشت ، كه هزار دينار بعجوز بداد ، و اين مبلغ برايگان درباخت ، و پيرزن را فرمود ، كه اگر نشانى ديگر بنمائى ، تا صدق تو ما را معلوم ايد ، باقى پنج هزار دينار ترا دهيم ، و آن عجوز شبانه بازگشته ، وارد اخلاط شد ، و اين دروغ بيفروغ ، در لشگر شهرت يافت ، و يكى از مردم اخلاط ، به شهر رفته ، عزّ الدّين ايبك را خبر داد ، كه زكىّ الدّين با سلطان مكاتبه دارد ، و وى زكىّ الدّين را ، بىهيچ جرمى و گناهى بكشت ، و آنگاه كه پادشاه اخلاط را مالك امد ، سرهنگى عجوز را با شوهرش ، كه پيرى ديرينه روز بود ، از دباغخانهء بيرون اورد ، و چون زرها را حاضر كردند ، سيصد دينار از ان كاسته ديدند ، و چنان كه گويند آن عجوز را خفه كردند ، و خود اين تزوير ، جز هلاك آن پيرزن و زكى الدين ، فائدتى ديگر نداشت ، ديگر آنكه نامهء رمزى از عزّ الدّين ايبك ، و نيز مكتوبى از مجير الدّين يعقوب ، هر دو خطاب بملك اشرف ، در اثناى طريق گرفته شد ، و شهريار هر دو را به من داد ، و همّت شاهانه مرا بحلّ آن موفّق ساخت ، و در ان دو مكتوب ، از ابتلاى بمضيقت و سختى حال شكايت ، و نوشته شده بود ، كه دشمن سحر كرده ، و امسال در حدود اخلاط برف نباريده است ، و نيز نامهء مرموز ، از ملك اشرف ، بنام عزّ الدّين والى اخلاط بدست امد ، مضمون اينكه ، نوشته بوديد كه بسحر خصم امسال برف نيامده ، و اين بر ان دلالت كند ، كه شما را ترس و بيم فراگرفته باشد ، و گرنه معلومست ، كه اين كار كسى جز خداى نتواند كرد ، اما در بعضى زمستانها برف زودتر ، و در برخى ديرتر ايد ، و عنقريب ما با لشگر برسيم ، و اين شدّت و محنت از ميان برگيريم ، و دشمنان را بدانسوى جيحون برانيم . ديگر آنكه ، هم درين اثنا ، صاحبديوان شمس الدّين محمد مستوفى جوينى ، بار سفر بجهان ديگر بربست ، و اين خواجه از بزرگان صدور بود ، بشايستگى و كفايت ، و علم بآداب انشا و كتابت ، از اقران و همگنان برتر ، تجارب روزگار ديده ، و مراحل مختلف زندگى پيموده ، و در اواخر عمر شاهنشاه ، در حضرت وى رتبهء صاحبديوانى يافت ، و چون به خدمت سلطان پيوست ، هم بدين منصب ، ديگر بار منصوب امد ، و اين شغل را با سلامت قلم و لسان ، از هرگونه آلايش و تهمت بر كران ، بپايان برد ، و در اوان محاصرت اخلاط ، بجوار مغفرت يزدان و بهشت جاودان شتافت ، و مرا بوصايت و تعهّد مصالح يتيمان خويش برگماشته ، و وصيّت كرده بود ، كه جنازهء وى را بزاد بوم ، و مسقط الرّأس وى جوين ، از نواحى خراسان ، برند ، و من اين سفارش به كار بستم ، و پادشاه متعرّض تركهء وى نگشت ، و رهى آن جمله را ، در صحبت امينان خود و معتمدان وى ، نزد ورثهء او فرستاد ، و پس از وى جمال على عراقى " كه ازين پيش بنيابت شرف الدّين وزير عراق ، در بعضى از امور ديوان بدان ناحيت ، روزگار ميگذرانيد ، و اتّفاق را بهنگام وفات شمس الدّين محمّد مذكور ، براى انجام مهمات وزير عراق ، بدرگاه سلطنت پيوست " بصاحبديوانى رسيد ، چو پادشاه كه وزير را ، قاصر و مقصّر ميپنداشت ، و از تطاول و خيانت مشرف و خزانه‌دار ، آگاهى
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 170 | شهاب الدین نور الدین محمد زیدری نسوی / محمد علي ناصح